
امروز مشغول ضبط برنامه بیستِ بیست از شبکه تلویزیونی گلستان بودیم،محل ضبط عمارت زیبا و قدیمی تقوی ها بود که به همراه دوستان پشت صحنه روز خوبی رو اونجا سپری کردیم ، تو این برنامه که محتواش بیشتر بدرد نوجوونا می خوره در مورد کاربرد مسائل ریاضی تو علم مهندسی معماری و عمران صحبت کردم ، 3 تا برنامه 5 دقیقه ای ضبط کردیم که سکانس های امروز در مورد گونیا کردن ، کاربرد دایره و تقارن بود. اولین اجرام بود ، سخت بود و اما خیلی جالب بود...فردا هم سه قسمت دیگه باید ضبط کنیم ، دعا کنید خوب در بیاد ، شاد باشید


خداي من ،امروز 21 سالگي ام شكست ، يك سال ديگر را برایم رقم زدي ، ديروز را دورويي ديده ام ، صورت مردمش را در نقاب ديده ام ، لبخندهاي مصنوعي ،دوستي هاي مصلحتي ، جمله هایی که هر چه هست از سر خیرخواهی نیست ،شنیده ام ! اين دنياي اعصاب خورد كن تو پر است از کسانی که به ظاهر پرچم صداقتشان بالاست ، هميشه حرف مي زنند و هر روز تمام اين بدبختي هاي حقيقي را در فضاي مجازي نكبت بارشان به تو و عده اي خاص نسبت مي دهند و ابراز تاسف هم مي كنند ،هميشه متاسفند بي آنكه خود را ذره اي در اين همه بدبختي مقصر بدانند ، اصلا همه ما مقصريم ، تك تك مان ، اسير پيله بدبيني نيستم ،اصلا هر چه بود گذشت ، فداي نام اعظمت، حالم با تو خوب است ، حالم را با تمام کسانی که در نزدیک قلبم نشسته اند ،خوب است ، کسانی که دست گرمشان هنوز امین من است ، که می خندند پا به پایم و بغض می کنند با دلتنگی هایم ،برايم درد نبودند كه هيچ ، مرحم هم بودند.... دوسشان دارم ،كم اند اما زيبايند، خداي خوبم ، به خاطر تمام لحظه هايي كه تا ديروزدر انتظارم بودي و نيامدم مرا ببخش،از امروز هم در دلم بنشين و آنچه را كه شايسته خدايي توست برايم بنويس نه آنچه سزاوار من است ، امروز تولد من نابهترين است ، مي دانم در كنارمن هستي ، همينجا ،در قلبم ، با ياد تو شمع ها را بي جان مي كنم !
پي نوشت : پنج شنبه 20 خرداد 1370 ، بيمارستان مسعود ساعت 17:20 - 22 سال پيش !


پي نوشت : شايد خوشتون نياد ولي بايد با متن ارتباط برقرار كنين و راهشم اينه اونو آروم و با ملودي خاصي بخونين . شرمنده ، اين شعر كلي ساختار شكني داره ... شاد باشين ♥


خوبه که بدونين يه خردادي متاسفانه هميشه مي خنده تا غمش رو از همه پنهون کنه و نمي خواد از پشت اين همه شلوغ پلوغي كسي به ميوه ي اين شخصيت پي ببره. خوبه که بدونين يه خردادي متاسفانه خيلي سخت ميتونه کسي رو شريک غم هاش بکنه و هميشه براي خنديدن و شاد بودن آدماي دور و برش تلاش مي کنه... خوبه که بدونين يه خردادي تمام خوبي هايي که مي کنه و تمام فداکاريهاش زير مشت و لگد خودخواهي ها و گاهي نامردي هاي نزديکترين کسانش نديده گرفته ميشه...يه خردادي شايد توي دنيايي زندگي مي کنه و چيزايي رو درک مي کنه که کمتر کسي توي اين دنيا حتي ، حاضر باشه بفهمه و درک کنه.. يه خردادي با غم هاش عشق مي کنه و با اون عشق زندگي.. يه خردادي هميشه ، آرامش مي خواد و از اين آرامشش لذت مي بره. نباشه اون لحظه اي که کسي بياد و اين آرامش و تنهايي و غربت رو زير و رو کنه و خونه ي اميدش رو آتيش بزنه.. دلش به دلش خوشه اون رو ازش نگيريد کاري به کار هيچکسي نداره ولي هميشه دنياتون رو شاد ميکنه . يه خردادي معمولا ،شايد ... شاعر خوبي هم بشه يه خردادي .... !! يه خردادي... !! يه خردادي عشقه ، پرچمش بالاست ...


مي بيني ؟؟ اصلا روي سر من جا دارند دو نفري زدند به دل طبيعت ، ساده و با فكر آزاد، ديوانگيم مي گيرد اين صحنه را با اين طبيعت و مهرباني اش مي بينم. يعني اينجا باشم و حماقت نكنم؟، مهرباني را مي بيني؟ جوري كه انگار قبلتر و بعدتري وجود ندارد ، انگار همه اش همين است ، همين صحنه ، انگار قرار نيست چيزي از دست برود ،همين خوب است ، خودت را غرق باز شدن شكوفه هاي نارنج نكن ، بوي خوب هوا را بي خيال شو ، صحنه را ببين ، چه آرامشي ، چه صفايي ، اين بهار اغوا كننده برايشان مي رود ، بعدترش تابستان زجر دهنده شمايل سوز و پشت بندش پاييز آدم كُش و افسونگر و آخرش هم زمستان ، همين فصلي كه آدم مي خواهد قدر مرگ خودش را گم و گور كند ، همه اش برايشان مي رود ، با همين آرامش ، حتی اگر قرار نباشد هیچ چیز تازه ای اتفاق بیفتد ، همينكه فصل هاي اضافي را دور مي زنند و به بهار اغوا كننده شان مي رسند و اين شكلكي مي زنند به دل طبيعت و دوباره به همين بوي عطري شكوغه نارنج روز و محبوبه هاي شب ، كه تو دوستشان داري مي رسند ، همين كيف دارد برايشان ...


سيزدهمينش هم رفت ، عيد تمام شد ، همين چند سال پيش ها وقتي عيد تمام مي شد ، ازروي علاقه ، لباس هاي نو خود را جمع و جور مي كردم ، بس كه دوسشان داشتم . ولي يك هفته هم نمي شد دوام نمي آوردم و آنها را مي پوشيدم ، آي كه پدرم به كارم مي خنديد !! بچگي بود ديگر ، ساده بوديم ، عيد و لباس هاي نوئش و اتفاقات نوع و بديعش برايم يك حس و حال خوب دارد ، خيلي جالب است، يك سادگي عجيب دارد با خودش ، فاميل ها دور هم مي نشينند ، لطيفه هاي ساده روزمرگي خود را تعريف مي كنند ، همين هايي كه بر آنها گذشت ، همه ما مي خنديم ، ارتباط ساده پسرها و دخترهاي فاميل و آشنا ، خرت و پورت هايي كه به هم مي دهيم ، همين عيدي ها ، همه و همه. خوشم مي آيد فلسفه پيچيدگي زندگي در 352 روز سال را همين 13 روز ، از پيچيدگي خارجش مي كند ، دمش گرم . چه بهانه اي بهتر از همين عيد ، زندگيمان را اسم ها و ايسم ها پر كرده اند ، نگاه هاي ساده به هم را كه از ياد برده ايم ، "دوست داشتن واقعي" با حرص و طمعش دوست داريم ، درهمين 352 روز سال را مي گويم ، خيلي راحت و ساده است ، اصلا نيازي به خواندن هيچ ورق پاره اي نيست ، قبول كنيم كه سادگیها دارند میروند، همه سخت حرف میزنيم و نگاههای پیچیده به هم میاندازيم ، شما كه در اين 352 روز پيچيده شده ايد ، لااقل 13 روز را از هم نشيني با فاميل سر باز نزنيد ، نرويد با رفقايتان در كافه ها بحث هاي پيچيده نكنيد و كمي سادگي را درك كنيد ، 13 روز است ديگر ، ببينيد پرنده ها را كه چقدر ساده مي خوانند !






روز اول دانشگاهم را به ياد دارم ، شبيه مدرسه ها از همان صبح اول مهر شروع شد ، صبحي سرد و پاييزي ، كيف و جزوه ، خودكار آبي ، قرمز، مداد وخلاصه همه چيز آنكارد شده و تكميل ، اما با يك حس غريبانه ، شبيه همين ترم اولي هايي كه مسخ مي شوند، اولين درس من فيزيك (1) بود با استاد عباسي ، بنده خدا با آنكه خيلي اذيتش مي كردم ، خيلي دوسم داشت ، روز ها تا غروب هاي زيادي را در آن دانشگاه گذراندم ، مي رفتم و مي آمدم ، با سرماي روز هاي سرد و بارانيش و با سياه و سوختگي روز هاي گرم و تابستانيش و آرامش روز هاي بهاريش ! ، همه يادم مي مانند ، كساني كه لطف هاي زيادي كردند و مانند برادر پشتم بودند ، مهندس شبير دائمي ، علي دانشور عزيز و... ، پرچمشان بالا باشد. يادم مي مانند كساني كه پيدايشان كردم و شده اند توشه موفقيت من ، دمشان گرم ، شكر كه هنوز با من هستند. يادم نمي رود كه دانشگاه آدم را آدم مي كند ، اجتماعي مي كند ، فكورتر مي كند و هزار بلاي مثبت كه خدا را شكر كه شامل حالم شد . يادم نمي رود لطف آن اساتيدي كه بدجوري حال ما را گرفتند و اساتيدي كه حق ما را كمي بيشتر به ما مي دادند ، غم نبينند ، بد ما را نمي خواستند. امروز آخرين برگه امتحاني دانشگاهم را تحويل مراقب دادم و مقطع ليسانسم با تمام درس هاي سنگين فني مهندسي و پروژه هايش تمام شد، شايد بگوييد كه ليسانس ، ليسانس است ديگر دكترا كه نيست ، اما من اين تيكه كاغذ را با خاطرات روز هاي گذشته اش دوست دارم ! حالا ارشد ...


غمگينم ، درد دارم ، خسته ام،دل زده ام ، طاقت اسم ها را ندارم ، هوا بس آلوده است ،دلها هم بيشتر ، تا دلت بخواهد دورمان مي زنند و همین کافیست ؛ انگار معرفت را خیلی ها از گل سرخ آموختند ، در ظاهر زیبا و مهربان اند .امانزدیکشان که می شوی ،از تیغ بی مهری ها و تظاهر در امان نخواهی بود... ؛ در شهري ام كه برای دیدن آبی آسمانش باید دعا
کنم ، دعا کنم که باران بیاید و آسمان شهر آبی شود؛دوست دارم كمي در اين هياهو ، آرام بنشينم ،سكوت كنم ،نگاه كنم ،فكر كنم ،خلاصه با حواسم سرگرم باشم تا باران بيايد و سياهي شهرم برود، اصلا نمي شود در اين شرايط منطقي فكر كرد وقتي كه احساست به منطقت مي گويد خفه! غمگينم،فعلا پرچمم پايين است!
"سید"
91/10/19 - 01:10


آروز دارم با سالمندي بنشينم،راه نروم كه اذيت شود و اندك لحظه اي هم كه شده با درون سالخورده شان گپي بزنم ، آنها بگويند و من بشنوم ، اشك بريزم و آنها ببينند ، تا شايد قاصدك خبري خوش از اين زمانه براي آنها باشم كه : "خوش به حال همه شما كه در ابتداي اين مختصات زماني كثيف از جمع ما مي رويد " ، به نظرم مي آيد كه آدمي براي زندگي كردن بايد از گذشته اش درس بگيرد و براي بهتركردنش از آينده خود ، اينها همان آيندگان ما هستند ، سالخوردگاني كه تهي از هرگونه ريا و فريب ، سرشار از مرام و كلاسند . نمي دانم آنهايي كه از خانه ي كودكيشان بيرون زدند و تشكيل خانواده داده اند و زندگي جديد شروع كرده اند ،هنوز پدر و مادرشان را مي خوانند ؟ زمانه با تمام پيشرفت هاي نه آنچنان واجب خود ، با بي رحمي خود و با مسخرگي خود سپر تمام اين اظهار محبت هاي بايدي مي شود ،صد حيف كه در اين بحبوحه امكانات ، براي شاد كردن دل ،دلشان را شاد نكنيم ؛ يادمان باشد كه آنها در كنج اتاق همان خانه كودكيمان تنها نشسته اند و چشم انتظار دست هاي گرمي هستند كه با كودك درون خود و با همان شيطنت هاي دوران كودكي به سمت آغوششان روانه مي شود ؛ يادمان باشد كه مادر و پدر اولين واژه هاي زندگيمان بودند كه آموختيم ؛ يادمان باشد كه با حوصله آنها راه رفتن را ياد گرفتيم ، پس بدانيم كه ويلچرها را بايد با حوصله هولشان داد ؛ يادمان باشد زماني كه جسم ناتوانمان و عقل بي بخارمان علت يك آزردگي خاطر بود ،مادر آن را خريدار بود و پدر شريك همان لحظه ها ؛ يادمان باشد آنها فرشتگاني اند زيبا كه به تعداد روزهاي گذشته مان صبوري داشته اند و به تعداد روزهاي پيش رو دلواپسي ؛ يادمان باشد آنها تنها نوازشگر سالهاي تنهاييمان بودند ، كساني كه فقط " دوستت دارم " هايشان قابل باور است ؛ يادمان باشد كه موهاي سفيدشان ، غصه هاي خورده شده براي ما هستند ، نبايد اين موها را ديد ، بايد درجا مرد ؛ يادمان باشد كه سرمان را براي ترس خم نكنيم ، خم شويم براي بوسيدن دست هاي فرشتگان زندگيمان ؛ بوسيدن خستگي دست هاي چروكيده كه عمري به پاي باليدن ما بود ، يك حركت نمادين نيست ، افتخار است ، ارزش است .... دردشان تو سرم ! ♥
پي نوشت : به افتخار تمام پدر و مادرهاي ناز رو زمين تو باكس نظرات بنويسيم : " پدر و مادر دوستتان دارم " اول خودم !


مرد باشيم و مردونه رفتار كنيم ، خيانت نكنيم ، ريا نكنيم!غيبت نكينم و پشت سركسي از آرزوهامون نگيم ، رك و پست كنده تو چشاش نگاه كنيم و حرفمونو بزنيم . صبر داشته باشيم ! حريص نباشيم. ببخشيم ، اصلا فراموش كنيم ، ولي نزاريم سوء استفاده كنن.اونايي كه باهامونن و فقط واسه خاطر خوشي ما رو مي خوان ، انسان نيستن لامذهبا ، صرفا موجود دوپان . دوست صميمي من خانوادم هستن،شما رونمي دونم! خلاصه اونا را دوست داشته باشيم. ورزش كنيم ، هر روز تو آيينه نگاه كنيم ، خوشتيپ بريم بيرون ، واسه خانواده 100% استهلاك نباشيم ، چهارتا چيز بارمون باشه و كمكشون كنيم،پيرها رو دوست داشته باشيم و باهاشون رفيق باشيم، پشت نكنيم و پشت و پناه باشيم ، درد اضافه نكنيم و همدرد باشيم ، عاشق باشيم ولي به تنهايي عادت كنيم و مزاحم نشيم ، ماهي نديم ولي ماهيگيري رو ياد بديم ، اونايي كه فكر مي كنن زرنگن ، فكر مي كنن زرنگن ، بالايي حواسش به جيك و پوك ماجرا هست ! كاري رو كه بلد نيستيم انجام بديم خودمونوقاطي نكنيم خرابش نكنيم . خيلي چيزهامونو دست كم نگيريم چرا كه خيلي ها براي بدست آوردنش دارن زجه مي زنن ، التماس چيزي رو نكنيم كه عند شرمندگيه، بدهكار نباشيم ولي طلبكار باشيم . بدونيم كه همين سايه خودمون شب ها ما رو ترك مي كنه پس بهتره به كسي و چيزي وابسته نشيم . كلاممون را بالا ببريم نه صدامون رو . اشتباهاتمون رو بپذيريم ، اين تسليم شدن نيست ! بهترين كسي كه بايد ازش بهتر باشيم همون شخص گذشتمونه نه كس ديگه اي ، اگه غير اين باشه ميشه حسادت ، حسود نباشيم ، اين زمين لامذهب گرده آخرش مي رسيم به اولش و همه چي سرمون مياد...اينا حرفاي دكتر شريعتي نيست ، چيزهاييه كه تو اين چند سال ياد گرفتم و هر موقع شب يلدا ميشه مرورشون مي كنم ، چون شبش طولانيه و وقت زيادي واسه فكر كردن دارم ، اين شب رو دوست دارم ، يه حس نو بودن بهم ميده ، شب يلداي همتون شيك ، حتي اينايي كه داستان پايان يافتن زندگي و سه شب تاريكي و چرنديات ديگه رو باور كردن !!!! شب يلداي اونا هم شيك ♥

بعضی ها ، مثل افراد پا به سن گذاشته ، گوشهای کز کردهاند و رنج میکشند ، توانايي راه رفتن را از دست دادند و حتي نميتواند از خود مراقبت كند، آمپول هايي با فلان قدر قيمت هم شايد چاره كار نباشد، راهی در پیش روی آنهاست ، سخت و طولانی! وقتي بيماري پيشرفت كرده و شدت مييابد، آنها كاملا فلج ميشوند و شايد هم پایان قصه تلخشان به تولد نور امید پیوند نخورد و آنوقت... . براي من ، اينها متفاوتترین افرادي هستند که دیده ام. كساني كه همه دنياي فرزندانشان هستند، اما از بد بازي روزگار، به دردی گرفتار شدهاند که تا چند سال به آنها زنجیر شده و سبکبالی کودک درونشان را به یغما برده است . حكمتش چييست نمي دانم؟ شايد خيري در اين هديه هاي خداوندي نهفته باشد كه ذهن قاصر من كم دان راه به آنجاهايش نمي برد.به امید روزی که MS لعنتي كسي را گرفتار نكند.
پي نوشت : براي كساني كه مبتلا به اين بيماري اند دعا كنيد ، اينها براي خيلي ها عزيزند ♥



محرم نزدیک است ، زيباجلوه ترين مختصات زماني در زندگي عده اي كه با شور و شوق انساني خود ، براي زنده نگه داشتن داستان دراماتيك واقعه عاشورا ، اجتماع مي كنند. خوب گوشت را رها كن ،صداي سنج و طبل را از پشت پنجره میشنوی. اين ها همان روزهاي عجيب اند. روزهایی که احساس میشود سقف آسمان پایین می آید و دلتنگی هايت همه جا را فرامیگیرد. غمی در همه دلها مینشیند و سکوتی سرتاسر شلوغي در لحظهها شکل میگیرد. صدای یاحسین در گوش و زیارت عاشورا سر زبانت است ، محرم در راه است. مراسمی که هر سال با شکوهتر از سال پیش برگزار میشود آن هم با آن ابهت فراموش ناشدنی اش. خاطرات شنیده، خوانده و دیده شده داستان دراماتيكش ، كربلا ، را مي خوانم، صدای بغضآلود ارادتمندان را میشنوم و وقتی سوز ناله عزیزانش كه تهي از هرگونه ريااند و صادقانه مي خوانندش، را میشنوم به مسؤولیت شیعه بودن پی میبرم ... صحبت از امام حسین(ع)و کربلا حرف تازهای نیست ولی بیگمان همیشه حرفهای تازهای برای گفتن دارد. چه نیازها و آرزوهایی که در دل نگذشته، اجابت میشود و چه .....بي خيالش... اگر در گلویت بغضی داری، اگر دردی سینهات را میفشارد بدان براي غريبه نيست، در دلت نجوا کن! اين ثانيه ها، طلايي ترين ثانيه ها در همين مختصات زماني ست.باید بروم. کارهای زیادی را باید برای استقبال انجام بدهم: لباس مشکیم، شالم، کجاست ؟ باید بروم .... پرچم بالاست آقا! راستي لطفا نگاهمان را ... ♥


نمي دانم چرا وقتي خبرفوتش را شينده ام گرفته ام ،اصلا حسش نيست، انگار وابستگي بين مان بوده كه بايد ناراحت باشم ، "صادق عرفانيان" را مي گويم ، يادتان كه هست؟ ، همان مرد تنهاي كوهستان ، او ديگر نيست ، درازنو عطري ندارد ، همان عطري كه صبح هاي تابستاني اش را كنار مردم درازنو سپري مي كرد ،دست خالي مي رفت ، تركي مي خواند، روسي ، عربي و .. ، فال مي گرفت ، خاطرات مي گفت و آخرهم دست پر بر مي گشت ته دره ، در آن كاخ كوچك پر از اسباب و وسايل بدرد نخور من و تو و با يك چشمه و باغچه اي پر از عشق، او روزگارش را سپري مي كرد ،تنها، نمي دانم و نمي دانيم كه روزگارش با تنهايي بود يا با درد تنهايي ؟! تصوير صادق در خانه پدربزرگم هنوز در ذهنم هست ، شبهايي كه تنها سقفش در بالاجاده براي سپري كردن روز ها و شب هاي تنهاييش، منزل پدربزرگم بود ، آنقدر پيشش مي نشستم كه كلافه اش مي كردم ،مخش را مي خوردم ، نمي دانم ته دل فحش بارانم مي كرد يا نه ! ، خلاصه خسته مي خوابيد كنج اتاق ، وقتي مي خوابيد نگاه عميقي به صورتش مي كردم ،كلي زخم و خراش روي صورت و سر بي مويش بود ، نشان مي داد خودش موهايش را مي تراشد ، تنهايي است ديگر،شب را نگرانش بودم يخ نكند ، آن عينكش رو دوست داشتم ، كاپشن دمده ي قهوه اي ، چكمه مشكي و آن تسبيح مشكي سربرباد ده، عشق مي كرد با آن ها ، در همان زمستاني كه ديدمش هنوز در دلم يادش مانده ،آن پرستيژ و شخصيت و آن همه غرور و يگانگي در روش زندگي، البته در جمع ما كه نبود ، تنها و بي كس آن هم در آن كلبه كوچك ته دره ، خانه را كه مي ديدي غمت وا مي شد ، بيشترمان با دوران پا به سن گذاشتنش آشناييم ، نمي دانيم بر او چه گذشت ، آيا بچگي هم داشت ، توپ بازي ،نوجواني، جواني ، عكسي ، خاطراتي ، آلبومي و... نمي دانم ، حتي نمي دانم كه چه كسي بر قبرش خواهد گريست ، مراسمي هست ؟ گريه و زاري هم هست ،هيچ نمي دانم،فقط مي دانم صادقي براي آن كلبه نيست ، براي آن باغچه نقلي ، چشمه زلال و آن درختان آلوجنگلي بهشتي اش ،خيلي دوست دارم بعد او من جاي او باشم ، در همان كلبه چوبي كه خودش تنها و باهزار عشق و اشك آن را ساخته ،به دور از مال و منال احمقانه دنيا ، به دور از آروزهاي بزرگ ، دوست دارم در آن باغچه كشت كنم ،صبح را بيدار شوم و به محصولات باغچه ام سري بزنم ، آروزوهاي كوچك داشته باشم،ندانم كه كامپيوتر لعنتي چيست؟علم چيست؟ارتباط چيست؟برج چيست؟بانك چيست؟ و هزار چيز ديگر، فقط مي خواهم ندانم، ساده و بي شيله باشم ،دوست دارم لباس هايش را بر تن كنم ، تنها و تنها در آن خانه بمانم، حداقل مي دانم كه گناهي نيست ، سروپايش مظلوميت است ، يك خدا هست و خودت ، غم نداري ، روزگار مي گذارني و درد كسي را هم نداري ، بي خيال بگذريم، بگذاريم پيرمرد پا پرانتزي در تنهاييش كه رفت ، در تنهاييش هم برود ،تنها باشد ، تنها بماند ، تنها ، تنها ، تنها ، ... . روحش شاد و يادش زياد ! بدرود صادق خدايت بيامرزد
پي نوشت : مطلب " چند دقیقه با صادق عرفانيان ، مردتنهای کوهستان " رو حتما بخونين !

هر كسي يك نقطه اوج بدبختي دارد ، فقط مخصوص به خودش ، دقيقا جايي كه براي حل مشكلات تمام راهها را رفته ، آرامش بخش ها را زده اما تاثيري ندارد كه ندارد ، سر سنگين مي شود ،خارش مي گيرد ،پاها سست و صورت داغ داغ مي شود و آنوقت گوشه گيري و فكر كردن درست در نقطه اوج بدبختي.نقطه اوج بدبختي شروع يك ايپزود جديداست ، در يك صبح آرام است كه آرام هم اتفاق مي افتد ، براي خيلي ها كه مي نشينند و فكر مي كنند شروع يك روز جديد و يك زندگي جديد است و براي خيلي ها نبودن ! كافيست هيچ چيز به دادت نرسد و مخچه نقش ميخچه ايفا كند و آنوقت خودكشي! مثل آب خوردن، مثل چند ماه پيش نيما ، مثل همين چند روز پيش رضا و مثل همين امشب دخترك !


ديروز رفتم بقالي واسه بازي ايران كره يه چند بسته هوا بخرم ، كارخونه ي بي مروت چند تا چيپس هم توش انداخته بود ، ياد بسته هواهاي ديگه هم افتادم كه توش سانديس و پفك و مغز بادوم مي ندازن ، حسابي گول خوردم ،يادم رفت بسته رو تكون بدم كه توش چيزي نباشه ،اي خير نبينن!

همين چند وقت پيش از دوستان نزديك شنيدم كه " نوشته هايت را بهتر از خودت دوست دارم ! " ،شب را در آرامشم درنگ كردم كه چرا اصلا مي نويسم ؟ يعني چه اين همه نوشتن ها ؟ آرشيو كردن ها ؟ آيا نيازي به خوانده شدن دارم ؟ ديده شدن دارم ؟ واقعا در آن روي ناخودآگاهم دروغي نهفته كه براي فريب دادن مي نويسد ؟اين درد فكري من غضبناك در سرم مي كوبيد ، تير مي زد ، يعني چه اين حرف ها؟
وبلاگم را باز كردم و سرتاپاي وبلاگم را ديدم مطالبم،عكسهايم، نظراتم و پاسخ نظراتم، نگاهي كردم به اين كه آيا
من با وبلاگم تفاوتي دارم ؟ همه اينها را خودم هم نمي دانم ، واقعا اين يك اعتراف ساده است.
فقط می توانم بگويم: لحظه لحظه زندگي من! اينكه خواننده من بدون ويرايش، بي همان تصاويري كه تدوينگرهاي فيلم به آن تصاوير زائد مي گويند، من را مي بيند ، الان كه در حال نوشتنم، گاهي دست مي كشم ،مي نويسم،پاك مي كنم، فكر مي كنم و دوباره مي نويسم و اين يعني ويراستاري ، يعني دور ريختن زوائد. شايد اين جا چندان خواننده اي ندارد ولي براي همان چند نفر بايد بگويم كه مسير من نويسنده و نوشته هايم را برعكس طي نكنيد، من اينجا دروغ مي گويم !

"سید"
91/7/3- 12:25

شلوار سفید و پیراهن سبز ، کفش سفید و
سبز و کیف سامسونت ، موهای آراسته با
فرق کج و ناخن های چیده ، اینها مشخصات پسرک 6،7ساله ی خوشحالی بود که با شوق اولین روز سال تحصیلی را تنها به
سمت مدرسه حرکت می کرد ، خودم را می گویم ، یادم می آید اولین کسی که صبح علی
الطلوع، اول مهر را به من تبریک گفت دکتر جمشید قائمی بود ، خدایش بیامرزد ، جمله
اش هنوز در ذهنم مانده : " چه خوشتیپ شدی مهندس " همان روز سببی شد که تا سالها به من بگوید
"مهندس". دمش گرم مثل اینکه حرفش شد ویک ترم دیگر می شویم مهندس ، دوست دارم الان در آن حال
و روز باشم، عشق می کنم با آن اولین روز ، پر از شادی و انگیزه ، شبیه شعرهای کتابهای دوران ابتدایی بودیم ،شاد وخرم،
نرم و نازک ، چست وچابک و...خلاصه این وضع آن روزها بود!
اما فردا اولین روز مدرسه هاست و
می دانم عده ای بی حال و گوژپشت به سمت مدرسه می روند ، کتابها جلد نکرده و
خودکارها هم استفاده شده ، لباس ها همان لباس های تابستان.هنوز خوابشان می
آید وهرگز صبح را دوست ندارند ،هزاران هزار واژه زیبا و ملموس نثار امیر کبیر و نظام آموزشی می کنن ، این وضع
فرداست. خودمانیم ، آن زمانها مدرسه مثل الان نبود که با گل و شیرینی و جایزه بچه ها را تحویل
بگیرند . آن موقع کلمه مدرسه با کتک و مداد لای انگشت گذاشتن و رو یک پا
ایستادن و صندلی روی دست گرفتن و فلک همراه بود. سال تحصیلی جدید بر همه محصلین مبارک ! ازخدا می خواهم موفق باشید...

این روزها بی خود ابریست
می بینم که آسمان هنوز آبیست
ولی لذت تابستان رو به اتمامیست
دانشگاه هم که جاریست
عمر دوستان هنوز باقیست
امیر در حال دوچرخه بازیست
گذر مردم تکراریست
ولی خنده ها به بی اجباریست
روابط گرم و انسانیست
ولی سیم کارتها اعتباریست
دخل و نعمت ، فروانیست
ولی فقدان ارزانیست
جنگل و درخت به فراوانیست
طبیعت ،بکر، به زیباییست
این مایه افتخار و خوش اقبالیست،
بس ذغال و تنباکو به ارزانیست
قهوه خانه ها در پرازدحامیست
گرما در حال خوش گذرانیست
ولی غافل از اینکه سرما در حال ورود به
آبادیست
عمر رو به اتمامیست
ولی سید هنوز در عمق جنگ فکریست
که خدایا ! فرا رسیدنش چه روزیست ؟


باید صعود تیم ملی والیبال مردان را به لیگ جهانی،معتبرترین لیگ والیبال دنیا تبریک گفت و باید یه خسته نباشید جانانه هم نثار کسی که والیبال ایران را کاملا متحول نمود ،کرد.کسی که با بازی ها و نمایش های عالی همه بازیکنان اعم از ثابت و ذخیره،انتظارات را از تیم ملی بالا برد.خسته نباشی آقای خولیو ولاسکو... ;)
تنها ورزش گروهی که در این چند سال اخیر رشد قابل توجهی داشته بی شک همین والیبال بوده، امیدوارم هیچ وقت پای مدیران ناموفق به این ورزش باز نشود و همچنین صدا و سیما هم بازیهای ملی را نشان ندهد ! ولاسکو و لنگ درازهای مرتفع را به حال خود رها کنید، خوفناکم از اینکه موفقیت های تیم ملی را قارچ ها ببینند و پایشان به این ورزش هم باز شود و آنوقت این ورزش هم می شود پر از دلال و دست های پشت پرده و پول های آنچنانی و جایگاههای غصبی ! کار است دیگر ، همین فوتبال خودمان،پول که باشد باکتری ها شروع به به فعالیت می کنند.

عکس های دسته جمعی با هم تیمی ها،مسابقات فوتبال،مسابقات والییال،مسابقات کشوری،اردو های ملی و کشوری،جراید روزنامه ها،شیرجه های نمایشی و..... این ها همان خاطره های آلبوم ورزش یک پیشکسوت است. به آلبوم عکس ورزشی پدرم که نگاه می کنم ، صحنه هایی در ذهنم خلق می شود که دوست دارم در آن صحنه ها باشم. پای خاطرات ورزشیش که می نشینم آنقدر می گوید و می گوید که آدم ناله ی حسرت آن غیرت ها را می زند زمانی که روستای بالاجاده با جمعیتی بیشتر از حال،در هر محله خود یک تیم فوتبال داشت،آنقدر عاشقانه تیمشان را دوست داشتند که کری بین دیگر محله ها سرگرمیشان بود.جوانان قدیم منتظر بهانه ای بودند تا مسابقات فوتبال برگزار کنند.آنها خودشان زمین را هموار می کردند،تیرک می ساختند،زمین گچ می زدند و کارهای دیگری که با عشق انجام می دادند.پاسخ این عشق به فوتبال معرفی عده ای از همان جوانان به سطح اول فوتبال این مملکت و یا مبتلا شدن دردهای فرسوده امروزیست،خیلی هایشان الان این روزها در فیزیوتراپی مشغول مداوا هستند. تازه می فهمم که چرا موقعی که برای تمرین از خانه خارج می شوم پدر مرا با نگرانی نگاه می کند.
اخیرا برنامه مسابقه فوتبال یادبود پیشکسوتان روستای بالاجاده با همکاری دوستان شورای ورزشی بالاجاده و مهندس ذبیح الله میقانی ، به پاس یابود ارزش های ورزشی روستای بالاجاده، ، به همراه تجلیل از ورزشکاران شهید و جانباز،مرحوم،زحمتکشان و خیرین ورزشی توسط مسئولین و بزرگان ورزش برگزار خواهد شد.
زمان : 23 شهوریور 1391 - ساعت 16:30
مکان : زمین ورزشی 22 بهمن روستای بالاجاده


خدا وکیلی با تمام خستگی هامون نشستیم پا تلویزیون واسه چند لحظه تا خوابمون ببره ، بس که این ال کلاسیکو جذاب بود خوابمون پرید،بعدش نشستیم کلی خوابیدیم تا دربی رو سرحال باشیم و با کلی ذوق و شوق و کل کل قبل بازی نشستیم پای بازی ،بس که این مسابقه، فوتبال نبود،اواسط دربی خوابمون برد...ما رو باش !

نمی دانم چرا هنوز هم حسرت شکست کشتی پسر کاهو فروش به دلم مانده! عبدولی را می گویم،بنده خدا در عین نداری و تنگدستی چهارسال زحمت کشید تا به آن مدال کذایی برسد و ملتی شاد کند اما نشد که نشد یعنی نگذاشتند که بشود،بنده خدا زااار می زد،اشک می ریخت،لحظه هایی که خدا را صدا می زد،میلیون ها ایرانی همراه او گریستند.در مقابل قهرمان های فوتبالی امروزی او برای من قهرمان است.خوشا به غیرتش.


در این فاجعه بزرگ،جان سالم به در بردی! خوب خدا را شکر! اما یادت باشد که فرصتی دوباره نصیب تو شد که زندگی کنی،بازی کنی،شلوغ کنی، هم بازی های چند سال دیگرت ،دیگرکنارت نیستند.امیدوارم این لحظه ها را یادت بیاورند،آن هم هر روز. من جای الان تو باشم از همین الان،در همین جایی که سوارم،بر کول مادر، به فکر ساختنم . خدا حفظت کند ببینیم چکار می کنی ؟

یکبار دیدن آتش بازی ورزشکاران ایرانی در رقابت های المپیک می ارزد به 100 بار دیدن این فوتبال آبکی و پولکی ایرانی،مقایسه کنید بهداد سلیمی را با فلان بازیکن میلیاری زیر دیپلم،سجاد انوشیروانی،حمید سوریان،احسان حدادی و...طلا می گیرند،نقره می گیرند،دل یک ملت را شاد می کنند،ادعایی هم ندارند،اما این آبکی های دمده که همه چیز را اعم از پول،شهرت و محبوبیت را برای خود می بینند می جنگند که حذف نشوند،ساده ایم دیگر!اگر یکبار این فوتبال را تحریم کنیم،اگر یکبار بی خیال این روزنامه های فوتبالی شویم،بی خیال ورزشگاه شویم،بی خیال امضا و عکس گرفتن شویم چه بسا که بعد 4 سال هم اینها شوند قهرمان!خدا را چه دیدی؟کار است دیگر.اگر زور بالاسرشان باشد،نون خشک هم پایان هر فصل مهیا باشد،قهرمانی ها صف صف می آیند آنوقت بازیکنان آبرودار در میدان می دوند و ما 90 دقیقه هیجان داریم،لذت داریم نه وقت گذرانی.یعنی خدا وکیلی خراب این مصاحبه های منطقیشانم،زمانی که طبق معمول در فلان تورنمنت جام را از دست می دهند و می گویند انشاا... دور بعدحاجی .لامذهب این پول چه کارها که نمی کند.
