این کتاب معجزست ! سادگی و شیوایی کلامش واقعا تو چشمه و راحت می تونه شما رو جذب کنه ! خواننده های این کتاب با خوندن 30 صفحه اول این کتاب دو نوع رفتار از خودشون نشون میدن ؛ یا جذبش می شن یا اونو می سوزونن ! اگه جذبش شدید یعنی نگرشتون تو زندگی عوض میشه ، خیلی کتاب مثبتیه ، یه نمونشو براتون می نویسم تا بفهمین چیا میگه :
" واقعیت هایی که باید درباره نگرانی بدانید
قانون1: اگر می خوهید از نگرانی اجتناب کنید، کاری را کنید که سر ویلیام اوسلر کرد: هر روز برای همان روز زندگی کنید. معطل آینده نشوید. فقط همان روزی را که در اختیار دارید به شب برسانید.
قانون2: دفعه بعد که مشکل، شما را گیر می اندازد و می خواهد دمار از روزگارتان درآورد، فرمول ویلیس.اچ.کریر را به یاد آورید:
الف. از خودتان بپرسید اگر نتوانم مشکل را حل کنم، بدترین وضعیتی که ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟
ب. خودتان را از نظر ذهنی برای بدترین وضعیت آماده کنید.
د. بعد سعی کنید بدترین وضعیت را که حالا دیگر از نظر ذهنی پذیرفته اید، بهبود ببخشید.
قانون 3: به خاطر بیاورید چه بهای سنگینی برای نگرانی با سلامتی تان خواهید پرداخت. کسانی که نمی دانند چگونه با نگرانی بجنگند، جوانمرگ می شوند."
نگرانیتونو قورت بدید ، شاد باشید

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_14056702301.jpg

   
یک نفس عمیق
پاسخ بعضی حرف هاست !
می دوزند و می بافند ، نیستی که ببینی
چه حرف ها که خودت هم نمی دانی آن را
چه داستان ها می شنوی ، که تو را کرده اند بازیگرش
لعنت !! این ها چقدر خدانشناسند ؟!

 
چقد بده آدم بی حوصله باشه
آدم حالش بده باشه
چقد بده کلی از این آجر پلاستیکی ها رو هم بزاری اما یهویی ببینی اولین چیزی که خرابش کرده همون اولین آجر بوده !!
چقد بده شیلنگ آب تو حیاط باز باشه ، تو بخوای رو کسی آب بریزی ، اما حسش نباشه
چقد بده تو پارک همه مردم بخندن ، اما حسش نباشه
چقدر بده بقیه پولتو ندن ، تو بخوای بگیری ، اما حسش نباشه
چقد بده تو عکسا نگات به دوربین نباشه ، ورت یه طرف دیگه باشه !
چقد بده یکی بخواد بهت محبت کنه ، تو هم بی حوصله باشی و  حسش نباشه
چقد بده تو غربت ، تو جمعی دعوت شده باشی که می دونی فضا شاد و پرمعنیه ، اما حسش نباشه
چقد بده اطرافت پر از شونه باشه واسه تکیه کردن ، اما حسش نباشه
چقد بده "پین کد " گوشیت یادت رفته باشه  !!
 این روزا بده ، شدم مثل مورسوی کتاب بیگانه آلبرکامو ، همه چی مشکیه ، چراغا خاموشه ، عوض هم که می کنی باز می سوزن ، اصلا حسش نیست !
انگار سربارم واسه این روزا !! هر چی ساختم خراب کردن تا خودشون راحت باشن !!!
 این روزام ، بدون شرح ترین روزامه ،چقد بده !!

پ.ن : دیگه اینستاگرام ندارم ! خطاب به دوستانی که لایکشون نمی کردم و از ما شاکی بودن!

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_14041420351.jpg

 

موندم این سری واسه ضبط موضوع چی بزارم، داستانی داریم با این موضوع جدید هر دفعه، وقتمونم کمه موضوع هم کمه ، حالا بیا یه کاریش کن ، انصافا با این شراطی حالی به آدم می مونه؟ (جواب) احوالی به آدم می مونه ؟ (جواب)
آقا! اگه چیزی به ذهنتون می رسه بگید ، یه سری دوستان پیامک دادن پیشنهاد دادن یه چیزایی !! راستی پیامکاتون به برنامه "بیستِ20 " می رسد به دست مون ! مرسی همه ! خدا رو شکر به لطف شما و تلاش بچه ها انقدر تونستیم خوب باشیم که برنامه دوبار در هفته پازپخش بهش خورده.

- پخش : شنبه ها ساعت 17 پخش
- تکرار: یکشنبه ها و چهارشنبه ساعت 11

سی هزار صد و هفتاد و دو سامانه پیامکیه :) ، ایمیل رو هم خودتون مطلع هستید دیگر ؟! شاد باشید ♥

http://up.soramsara.ir/images/qbjvknob2zna9a8i4yv0.jpg

   

خدایا ! من در این لحظه های مشوش و دل پریشان کننده ات شاهد پرواز کبوترهای طوسی رنگ شادت هستم ، چقدر زیبایند و چقدر زیبا می خوانند تو را , غبطه می خورم به حالشان . خدایا! کاش بالی می دادی , پرواز می کردم و می پریدم از این معرکه و تو را بیشتر می خواندم ,تو را بیشتر نزدیک بودم.

خدایا ! به همین رنگ بندی های زیبای تو قسم ، دیگر لحظه ای انگیزه نیست برای پیدا کردن ها! نه اینکه مجالی باشد ! نه اینکه نخواستنی باشد ! نه ! این عمر کفاف می دهد اما فکرم هلاک است از ظواهر ، من نمی دانم این ها سودای که در سر دارند ، خود خویش را به نمایش چه کسی در آورده اند؟ چقدر بی اعتنا می گذرند ، سردرگمم خدا ، دارم به پرنده ی سردرگم روی درخت می نگرم ، تکلیفش با این آدمها مشخص نیست ، من دیگر صدقه نمی اندازم که عمر را زیاد کند. من دیگر پرنده را دلخور نمی کنم!

http://smbshemi.persiangig.com/elahi.jpg

   
سومین جشنواره حضرت علی اکبر (ع)هم برگزار شد ، واسه من شب خوبی بود. دیدن شادی مردم توش بود ! دیدن کلی خنده ! ولی از اون بالا حس کردم خیلیا خستن ، همه کار کردم بخندن :) ، شده برای لحظه ای!

   

یک صفجه دیگه به پایان کتاب تاریخ زندگیم نزدیک شدم ، این اولین چیزیه که امروز تو روز تولدم اومده تو ذهنم ، دقیقا وقتی اولین تبریک تولدم رو از "همراه اول " شنیدم ، امروز تولدمه و می خوام یه خورده با مامان و بابام صحبت کنم .
غروب دراماتیک 16:55 دقیقه ، 20 خرداد 1370 شروع یک زحمت نفس گیر واسه شما بوده ، رنج دادم و بی خوابی دادم و زحمت دادم ، تا اینکه شدم بیست و سه سال (به عدد 23 سال) و بیست و سه سال به فکرم بودین ، به روزهای گذشته ی پرمهرتون قسم سعی کردم اول بهترین باشم برای اون چیزی که شما تو ذهن دارید و بعدشم بهترین باشم واسه جامعه... واقعا واسه وجود شماها وامدار خدام ، وجودتون رو شکر
امروز تولدمه ؛ می خوام از بودن خیلیا تو زندگیم تشکر کنم ، از همشون ؛
از کسایی که بدمونو می خواستن ؛ حسودا ، رد می شدیم شروع می کردن بد گفتن و خندیدن! اگه نبودن انگیزه ای واسه کار نداشتم ، واسه پیشرفت نداشتم ، اینا حلال شدن رفت پی کارش.
از دوستایی که امیدم به قلب تپنده و نگاه بی ریاشون بوده ، حالا اسم نمی بریم! اینا رو خدا حفظ کنه .
از کسایی که باعث پیشرفتم شدن ؛ خدا سایه مهرگسترشونو از وجودم برنداره
از کسایی که  فقط بودنشون ، فقط بودنشون ! واسم ارزشه ؛ از خدا می خوام همه رو عاقبت به خیر کنه و جمع آدمای نزدیکم رو شاد نگه داره.
خدایا امسال هم واسم گذشت ، منو از خودت نگیر و بنویس اون چیزی رو که تو می خوای برات باشم .
در ضمن حاضرم کسی بم تبریک نگه ولی واسه شادی روح بابابزرگم یه فاتحه بگه ، دلم خیلی براش تنگه؛غم نبینین  ، شاد باشید ♥

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_14023823651.jpg

   
ايشالله خوش بگذره و يه چيزي هم دور همي ياد بگيريم ! پرچم بالاجاده بالاست.

   

سري جديد برنامه "بيستِ بيست" هم از 3 خرداد شروع شد! چند وقتيه از دوربين اين برنامه دور بودم و درگير كارها و برنامه ها و توليدات دوستان ديگم بودم ، با اونكه طهران زندگي مي كنم  ولي نتونستم از جلو دوربين اين برنامه بيرون بيام ، واقعا زياد واسش وقت گذاشتم و عشق خاصي به مخاطباي اين برنامه كه "جوان و نوجوان " هستن دارم ، دندم نرم ماهي يكي دوبار بايد بكوبم بيام واسه ضبط برنامه ، خدا مي دونه چقدر اين برنامه رو دوست دارم ، اونايي كه عاشقن مي دونن عاشق بودن چقد خوبه و چه درهايي رو واست باز مي كنه ، من واقعا عاشق اين برنامم ، در ضمن منتظر نظراتتون هستم.شاد باشيد♥

ايميل :biste20@irib.ir

پيامك  : 30000172

http://up.soramsara.ir/images/qbjvknob2zna9a8i4yv0.jpg

   
از بغض فراموشی آغوش به منزل
با خسته ترین حالت "طهران" ، چه بگویم؟

دامان رها ، موی پریشان ، منِ تنها
با غربت مهمان کش "طهران" ، چه بگویم؟

تا خرخره شهری به لجن رفته و حالا
با لذت این شرشر "باران" ، چه بگویم؟

 
   
حاج رحمان معماری رو خیلی دوست دارم !

من تو این سن ، با این سن ، خیلی از تجربه ها رو در چنته دارم ، با هر صنفی کار کردم یا باهاشون مواجه شدم ، سختی زیاد کشیدم ، رنج زیاد دیدیم ، خون دل هم زیاد خوردیم ، با دوستان ، اما هیچ مشکلی رو تهش احساس نکردم چون تا الان تمام گره های زندگیم حل شده دیدم ! همه... همه ی همه ؛ ولی یه موقع های مثل الان میرم تو فکر که "جدیدا همه بی حوصله و بی انگیزه شدن" !

معلم خیلی متمرکز و خیلی گوش تیز منتظر زنگ آخر ، صدا بردار حوصله صدا برداری نداره و فقط می شنوه ، راننده تاکسی مدام از تغییر شغلش می گه و می گه که این شغل رو از رو اجبار انتخاب کرده ، مرد بی حوصله از زن و زن بی حوصله تر ، نقاش بی سوژه و فکر برپایی نمایشگاه ، مجری منتظر پایان وقت برنامه ، کارگر شهرداری لبریز از غرغر و نالان از زندگی با ماسک صورتی که خیس شده از حرف ، چاقوکشی که اعصاب نداره و می خواد فقط جیبت رو خالی کنه و بره ، حوصله کل کل نداره و کلی بی حوصلگی دیگه

یعنی واقعا کسی شغلش رو دوست نداره ؟ فقط حاج رحمانه ؟ نبود؟

   
همیشه آماده , نگران , مضطرب , حواس جمع , با همه راه اومدم

اما باز همونا که دوسم داشتن .... :(

آدما چه بد بار اومدن 

   

مادر ؛ بزرگ شدن سن ، همیشه تو رو دیدن رو ازم دریغ کرد ؛ ازت دورم ودلم ازت دور نی ، یه دنیا حمایت از تو واسه من امید بخش روزهای طی نکردمه .

مادر ؛ تحمل یه لحظه گوشه نشینی های روز های خلوتت رو ندارم ، امسال خدا باباتو ازت گرفت و می دونم فعلاها شاد نیستی ، عرضشو ندارم که شادیتو برگردونم ولی بلدم از خدا بخوام که بهت صبر بده.

مادر ؛ وقتی از پشت تلفن بهت روز مادر رو تبریک گفتم ، انگار ... انگار... هیچی ولش ، می دونستم از اون دسته آدمایی هستی که یه تبریک خشک و خالی هم واست یه دنیاست ، من این کار رو کردم ، ولی دوست داشتم مثل حال و هوای بچگی قلک بشکونم واست یه چیزی بگیرم تا خودم خوشحال شم و تا چند هفته با غرور و غبغب هوا ، راه برم با خودم بگم "واسه مامانم کادو گرفتم " ، راستی به مامان بزرگ هم تبریک گفتم و بهش گفتم که چقدر واسم زحمت کشید.

مادر ؛ به پاس همه صبوری های گذشتت، دلواپسی های آیندت و دل نگرانی های الانت ، سر قولم واستادم ، واستادم که سید محمودی باشم که تو می خوای ، حواسم بت هست

مادر ، روزت مبارک ، ممنون میشم اگه زودتر از تو از این دنیا برم

   
مسئولیت ؛

نه یه وقتایی بلکه یه یه وقتی هست توی زندگی که شما دل می کنی از هرچی زندگیه ، شروع می کنی یه فاز جدیدی از زندگی که اسمش رو نمی دونی چون واقعا تجربش نکردی و واست غریبه ! ، یه حس که  فقط می تونی اسمشو  بذاری " پایان خوشی "  چون اسمشو نمی دونی ، یه حس که با داشتنش ، " فاز منطق " بهت دست می ده و باید با تمام مسائلش کاملا منطقی برخورد کنی حتی تو احساست  ،تو میشی کارشناس و تحلیل گر مسائل روز زندگی ، پس دل بکن از زندگی بی دردسر که تَش تلخیه ! از اینا بگذریم که نمیشه بگذریم ، وارد یه فاز دیگه از زندگی می شی..

مدیریت؛

یه وقتی هست که اسمشو گذاشتم پسا مسئولیتیسم ، اسمش مدیریت تو زندگیه که واسه خیلیا زندگی بی ریسکه و واسه خیلیا زندگی نیست ریسکه ، چالشه ، من هنوز وارد اینا نشدم که بخوام در موردش چیزی بگم ، اما می دونم آدم باید تو "مسئولیت های زندگیش " به بهترین نحو با همه مسائل برخورد کنه ، مورد اولشم اینه که وقتی از پدر و مادرت جدا شدی بتونی خودتو و خونتو مرتب نگه داری! بارها شده تو شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها و ... خوندم و دیدم که ملت مدام از "زندگی" نالانن ، درک می کنم می دونید چرا ؟ چون کم آوردن و جا زدن از مدیریت و مسئولیت و کنترل. واسه من اصل زندگی اینه که نگران باشم ولی بخندم . یاد پلاتوی یکی از بخش های برنامه نوبهار افتادم که خیلی بهش اعتقاد دارم : تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن ،  پیامک شعیب هم جالب بود.

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_13974522581.jpg

   

خودتو زدی به بیهوشی
انگار , حواست نی چی می پوشی
حواست نی دنیا هیچی توش نی
و هنوز گمی تو همین پوچی

   
شنیدید میگن شب هر چی طولانی تر باشه ، آخر داره ؟ این تدوین برنامه "نوبهار" هم بالاخره آخر دار شد ! حالا بماند چرا و چطور و چگونه و ... ! مدت زمان برنامه 2ساعت و 40 دقیقه شده و در قالب 1 دی وی دی توزیع میشه ، البته لینک دانلود رو هم قرار میدیم ، تمام هم و غم ما رو کیفیت خروجی برنامه بوده که خدا رو شکر قابل قبوله ، کیفیت اصلی برنامه 40 گیگابایت شده که ما اونو در حجم 4.5 گیگ رایت کردیم . متاسفانه با این ابر اینترنت ذغالی هم نمیشه فایل آپلود کرد ، هیچی دیگه باید دی وی دی رو  بدیم به دوستان پرسرعت دارمون تا واسمون یه حجم قابل دانلود و مقبول رو آپلود کنن تا بتونین دانلود کنین.
از همه دوستان خواهش میشه که نشینن دو ساعت و چهل دقیقه برنامه رو بکوب نیگاه کنن ، این برنامه چون بصورت جامع تولید شده پس مدت زمان زیادی لازم بوده تا به صورت جامع تصویر بالاجاده رو نشون بده ، پس ممکنه نگاههای گرمتون خسته شه ! لطفا تو تایم های مختلف برنامه رو نیگاه کنید ، البته ما برنامه رو به دو قسمت تقسیم کردیم تا به زور بهتون بگیم که همه رو یه دفعه نیگاه نکنید :)
نکته دیگه این که تمامی اعضای این برنامه از من کوچکتر تا بزرگترمون امیرمحمد معماری 14 ساله! همشون آماتور بودن و اولین بارشون و اولین کارشون بود پس اگه جایی ایرادی اشکالی رو تو برداشت از برنامه متوجه شدید دریابید که چی گفتم! پس پیشاپیش پوزش! دست آخر هم دم همه کسایی که کمک مالی کردن مخصوصا شرکت واتاش بالاجاده که اسپانسر این برنامه بودن ، گرم ، 2 ماه و 5 روز خاطره و چالش تموم شد ، به اشک های چندباره احمد کبیری و بی خوابی های امیرمسعود رایجی قسم که این برنامه بی هیچ گرایشی و فقط به عشق بالاجاده ساخته شده ! زیادی حرف زدم ، این برنامه تقدیم شما میشه بازحمت ، بی منت ، مفت! سیزده نودو سه ی شادی داشته باشید . مخلصیم ♥

http://up.soramsara.ir/images/7lss3ih8j7oh5lch6bwa.jpg

   

فقط می تونم بگم تو ! واقعا این یه سالی زیادتر از قبل حس شدی ! چه جاهایی که نداشتم و دادی ، خواستم و رسوندی ، کز بودم و چپوندیش ! ، داد زدم و نشوندیش ، گریه کردم و خوابوندیش !
خدای من . امسال با کلی شد و نشد واسم گذشت ، همش پشت سرمه ، همه اونایی که تو واسم نوشتی رو امسال گذروندم ، جاهایی بود که خیلی تحمل کردم ، جاهایی هم خودمو گم کردم و شاد بودم  ، چه کیفی داشت ، داشتیم که بهارم رو خوشگل کنی و تکلیفمو مشخص کنی ، تابستونمو شاد کنی و مجریم کنی ! پاییزم رو سیاه کنی و بابابزرگ رو ازم بگیری و زمستونم رو هفت بیجاری و بامزش کنی ! یه زمستون پر از ریسک ، اولاش ارشد ، روز های سردرگمی ، شخصا ؛ آخراش روزهای غربت ، تبدیل به عادت ، دلتنگی مادر ، نگرانی پدر ، تو کوچه ها ، تنها !
"باران" دل نگران من ، زندگی من ، خلاصه خدایا شکرت ، امسال جاهایی خواستی نبودم و جاهایی خوندی نشندیم ، می دونم کم لطفی و بی مهری از من بوده ، امسالم تو بنویس همونجوری که کرمته ، این "سیزده ، نود و سه " پیش رو واسم یه چالشه ، با اونکه پدر و مادرم رو با دنیات عوض نمی کنم ولی میگم فقط تو! امیدوارم سال خوبی رو از اون بالا واسم بنویسی و بعدش بشینی ببینی بخندی! راستی عید آدمات مبارک ...

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_13952509601.jpg

 
داره بارون میاد ولی من خوشم نمیاد از بارون ، ولی یه نکته ای که خیلی ذهنمو درگیر کرده اینه که طبق برنامه قرار شد پنج شنبه ساعت 8 صبح کارمون رو شروع بکنیم ، اما قبلش یه بارون کوچیکی شروع به باریدن می کنه !  صبح روز پنج شنبه ساعت 8 صبح کار چینش دکورمون شروع شد دقیقا از همون موقع بود که بارون بند اومد ، ساعت 12 نور آفتاب سروکلش پیدا شد ، ساعت 12:53 دقیقه بامداد ضبطمون تموم شد و دقیقا تو همون لحظه اولین قطره بارون خورد به صورتم ، انگاری خدا منتظر بود کارمون صحیح و سالم تموم شه ، هاج و واج موندم ! خواستم بگم از اون موقع تا الان هنوز تو فکرم ، رفتم تو خلسه ، شاید خیلیا اسمشو بزارن بخت و شانس با بزارن فرصت ، ولی من میگم لطف خدا بوده چون یه ماه و نیم کامل بود که دست به دامانش بودم که روز ضبط سرخوردمون نکنه ! خدایا مرسی

دانلود پیش نمایش برنامه نوبِهار
| زمان : 1:30 ثانیه | حجم : 6 مگابایت

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_13945127401.jpg
   
خیلی خستَم ، بهتره بگم همه بچه ها خستن ، ضبط برنامه "نوبِهار" (nobehar) هم تموم شد ، اونم دیشب ساعت 12:50 بامداد ، حدودا یک ماه و 45 روز پروژه ضبط میان برنامه ها ، گزارشات و تولیدات میان برنامه طول کشید ، سعی کردیم به صورت خیلی منطقی و حساب شده بالاجاده و آداب و رسومش را به تصویر بکشیم ، مهمونای برنامه هم حسابی خوش صحبت و خوش دل بودن و حسابی بار برنامه رو بالا بردن ، دکتر فرخی عضو شورای اسلامی روستای بالاجاده ، آقای مصطفی میرزایی و کربلایی حسین رضایی و مخصوصا داداش سهیل باقری و اکبرآقا بهرامی که دیگه حسابی سنگ تموم گذاشتن ، از بین همه اینها استعداد خوش آتیه ی روستامون آقا حامد ساوری که در قالب کاراکتر شخصیتی طنز و در نقش "رجب" ایفای نقش کرد و روحیه ی شادی رو به برنامه تزریق کرد ایشالله خدا حفظش کنه ، نمی خوام بیشتر از این در مورد باطن برنامه توضیح بدم چون دوس دارم برنامه با نگاه های گرمتون دیده شه ، دم همه کسایی که کمکون کردن ، از مالی گرفته تا معنوی ، گرم ، دندمونم نرم دست به کار شدیم و آماده شدیم برای تدوین ، منتظر ویژه برنامه "نوبِهار" ، مجله ی تصویری ویژه نوروز سال 1393 ، باشید ، دعامون کنید تا شرمنده نشیم.
 
+ دانلود پیش نمایش برنامه نوبِهار | زمان : 1:30 ثانیه | حجم : 6 مگابایت

 اینم از منو آقا یاشار که حسابی تحویلمون نگرفت..!

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/10241.jpg
   
دقت کرده بودین این جمله رو اگه برعکسش کنی بازم همون معنی رو میده
"امید آشنایان شادی ما!"
 
می تونم ؛
حسرت کارهای اشتباهم رو نخورم
اما نمی تونم ؛
واسه کارهای درستی که واسه آدم های اشتباهی انجام دادم
حسرت نخورم
سوز داره ، خیلی !

 
هوای ابری بی رمق زمستان 92 ، بهمن ماهش ، دو ماه بعد رفتنت هنوز در فکرم که واقعا رفتی ؟ یا داری مرا سرکار می گذاری ! ساعت 6 صبح و من اینجا منتظرم ، کنار درب قرمز رنگ خانه خاطرات کودکی ام ، پلاک 138 ،  درب حیاط خانه ات را باز می کنم ،  حیاط را به نظاره می ایستم و دست در جیب نگاه می کنم ، خودم را می بینم که با آن چکمه ی آبی رنگ و قد فسقلی خودم در حیاط مشغول بازی با دوچرخه ی علیرضایم ، تو بر روی بالکن نشسته ای و نی می زنی ، یادت می آید  ناخن انگشست شصتم از جا کنده شد ؟ تو با دلهره و نگران آمدی و مرا به درمانگاه بردی ، یادت می آید؟ من آن سکانس را می خواهم فدای این دیالوگ "پِسِر جان " تو بشوم ، بغض دارم مرگ سید ، وارد حیاط می شوم ، اصلا صدایی نمی شنوم ، این مرغ ها و خروس ها دیگر حوصله ندارند ، بزغاله شیطان و بازیگوش محمد رضا ، او هم معلوم نیست به کجا نگاه می کند ، قبلا ترها که مرا می دید انگار دشمن خود را دید الان با یک نگاه رد نگاهش را گم می کند و سربر می گرداند، هیچ انگیزه ای برای مسخره بازی ندارد ، ماشینت انگار در حال زنگ زدن است کسی سراغش را نمی گیرد ، آن کفش همیشه واکس زده و مرتب شده ات را روی پله کان دیدم ، فکر کردم هستی ، ولی صدای بی صدا چیز دیگری می گوید ، جگرم سوخت ، خانه سکوت دارد ،بغض دارم و دوست دارم عربده بکشم و زار بزنم ، دلم نمی آید مادربزرگ را بیدارش کنم ، او خواب است ولی می دانم که خواب نیست ، لابد سر را کج کرده و تنها و گریان بیدار به دیوار نگاه می کند و نبودنت را شعر می گوید ، تنهایش کردی ، من می روم این خانه بدجوری بوی سکوت می دهد ، غریب کردی این خانه را

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/IMG_20140213_065929.jpg
   
من ؛
لذتِ دراز کشیدن زیر آفتاب گرم زمستون رو بالکن خونه ، تنها و بی صدا
و لذت نوشیدن یه لیوان آب ساده خنک و نگاه کردن به آبی آسمونی
و اتوکشیدن پیراهن و لباسا و آواز خوندن حین اتو کشیدن و سوزوندن بعضی از لباسا
و بوی تلخ عطر تو اتاقم
و نگاه کردن تو آینه و شکلک در آوردن
و خوندنِ یه داستان و حکایت
و خوابِ بی دلیل و همینجوری محض الکی
و تپش قلب مادرم و خونوادم رو به هیچ چیز ترجیح نمی دم
به درک که خیلی از مشکلام حل نمیشه...

   
نباید بی تفاوت بود ، عده ای هستند که در زندان نیستند ، ولی زندانی هستند ، افرادی مثل "مورسو" که در کتاب "بیگانه" آلبرکامو نقش اول را بازی می کند ، افرادی بی تفاوت اند که شخصیتی کاملا متفاوت نسبت به انسان های اطراف دارند. این هایی که پذیرش زندگیشان هزاران مرتبه بدتر از پذیرفتن زندگی در جامعه ای کاملا توتالیتر است ، افرادی اند که جامعه پذیری را نپذیرفتند و نسبت به تمامی اتفاقات با بی انگیزگی مطلق نگاه می کنند ،زندگیشان یک تنه بوی سکوت می دهد ، بی کلام ، مثل خنگ کردن یک مارمولک ،  شاید یک زندگی راکد ، بی هدف ،  چهره زندانی مثل "مورسو" در کتاب بیگانه ، چهره ایست صادق که بی هیچ دلیلی و بی فکری صادقانه حرفش را بی مصلحت و بی تفکر بیان می کند ، چه بر ضرر و چه بر منفعت ، هر چند هیچ اهمیتی بر شخصیت درونی وی ندارد چرا که شخصیست کاملا بی تفاوت ، اگزیستانسیال و هستی گرا ، چه فرقی می کند که شما مثل "مورسو" در آخر داستان قاتل شناخته شوی و زندانی شوی  و یا  شما خط اول داستان را اینجوری مورسو را ببینی که می گوید:  "مادرم امروز، مرد . شاید هم دیروز ، نمی دانم..." ، در هر صورت شما یک زندانی را تصور می کنی که متعلق به مکان نیست ، همین که بی تفاوت باشی ، در سلولی ، مثل مورسو
http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/2.JPG

   
واسه شروع فلسفه این کتاب رو از دست ندید ، عند خندست ، کلی هم نکته داره !

http://audiolib.ir/8049-دانلود-کتاب-صوتی-مو-لای-درز-فلسفه-رضا-ع

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/la.JPG

   

به بچه رو بدی ، پر رو میشه
به بزرگتر رو بدی الگو میشه
یه احترام کافیه واسه جفتشون!
شب شیک ♥

 
این موجودات دوپای دوگماتیسمی که کفش هم پا می کنند و  راه می روند و از کنارت عبور می کنند و تا وقتی عطر جسم و روحت از نگاه و فکر خلط دارشان پایانی نکند ول کن شما نیستند و تا می خواهند برای شما می بافند آن هم پشت سر ، اینها بو می دهند ، "باربارا" در نسخه های خوش زبانی و فسردگی عقلی خود می گوید :  "مهم نیست دیگران در مورد شما چگونه فکر می کنند ، مهم این است که تصویر ذهنی شما از خودتان چگونه است" به حرف باربارا گوش کنید ، به روزمرگی های خود اهمیت دهید ، به هدف ، خوشتیپ کنید و راه بروید با دلی پاک و پر از نیت های خوب ، خودتان را درگیر رو در رو کردن و پیگیری حرف های توخالی دیگران نکنید

   
زنگ زدم حال نداشتی یا شایدم حوصله مرا! بابابزرگ دیگر شادی هایت را برای سیدمحمودت نداشتی،یک چیزی بگو حداقل یکی از همان تیکه پرانی هایی که از سر دوست داشتن زیاد بارم می کردی نثارم کن!من با فکر بیمار پرت می شوم در آغوشت و پنج شش سالگی های تنهایم با تو.دیگر نیستی؟دست هایم می لرزد.اصلا باور نمی کنم،مرگ یعنی چه؟یعنی دیگر برایم نگران نیستی؟یعنی دیگر رو پایت دراز نکشم و با هم تلویزیون تماشا نکنیم؟یعنی دیگر لم ندهم و تو عاشقانه برایم بخندی؟یعنی پندهای بی بهانه ات تمام؟بابابزرگ من به اندازه غم خوردن هایت تنهایی داشتم و دارم دیگر نمکش نزن،بیدار شو سیاهم نکن،می دانم داری شوخی می کنی، من خودم عکست را همه جا به اشتراک گذاشتم ویک ملت برایت دعا کردند،من می دانم تو خوب شده بودی و الانم  داری مرا گیر می آوری! بیدار شو!یعنی دیگر تمام شد؟پس دیگر شب های آخر هفته را برگردم خانه و دراتاق خودم باشم؟نیایم کنارت؟حوصله دیوانگی های مرا نداشتی نه؟بی معرفتی کردی بابابزرگ من شبیه تو که نبودم ، تو که همیشه سکوت کردی همیشه کنارمی آمدی،همیشه بساط را کامل مهیا می کردی و اگر غمی بود می خردی و موسفید می کردی! این اواخر بی حوصلگی ات را در چهره ات خواندم حس کردم که سیری و می خواهی بروی! دارم با چشم تر برایت می نویسم،سنگ شده ام بابابزرگ گفتم بیایم تهران ببینمت که خدا زمان را از من دریغ کرد،بقیه آمدند سوختی و ماندی حالا ک به ما رسید انگار خیالت را راحت کردی،دارم می سوزم هیچ غلطی برایت نکردم،جز هیچ از طرف من نصیب پدربزرگی ات نشد،حلالم کن،فعلا هیچ چیز مهم نیست ١٧آذر ساعت ٣ همیشه در ذهنم می ماند...
   
عین نان داغ تنوری می ماند،بایستی داغ داغ به رگ بزنی تا مزه اش ، مزه کند وگرنه خبری از کیف میف نی! از دهان می افتد.فوتبال تماشا کردن را می گویم ، می روی به همان روش سنتی و کودکانه پتو و بالشت تختت را روبری ال سی دی می گذاری و جوری که انگار مالک این تیم پدر توست ، کمی که می گذرد طبق معمول با تذکر پدر روبرو می شوی" پسر جان،بیا عقب تر واسه چشات ضرر داره " ، عقب می آیی اما هنوز هم مالک باشگاه پدرتوست،بازی شروع می شود ، مقداری تخمه یا آجیل یا هر چیز دیگری را جلوی خود می گذاری تا دقیقه آخر بازی را فک بجنبانی و حرص بخوری ، اما همان دقایق 10 تا 15 دمار از روزگارشان در می آوری..بازی در جریان هست .شما را به خدا نگاه کنید ، حال ندارند راه بروند ، یکی بیاد اینا رو هل بده ، انگار مبلغ سنگین قراردادشان را با خود به بازی آورده اند که سنگین شده اند و توان راه رفتن ندارند ، نیمه ی اول 2 توپ به سمت دروازه می رود یکی اوت و یکی گل و باقیش خیت... نیمه ی دوم شروع می شود ، خوابت می گیرد ، بالش هم نرم ، پتو هم گرم ، همه چی آماده برای پیچاندن بازی ، خوشمان می آید این فوتبال هیچ نوستالژیکی جز قرارداد های سنگین بازیکنان ندارد ، هنوز همان فوتبال دهه 60 بوده که هست ، علی اصغری و بزن زیرش...نیگا تو رو خدا...آن روزهای 20 30 موقعیت در یک بازی دو تیم معمولی رفت پی کارش و قرار نیست تکرار شود ، من نمی دانم این بی پولهای پولدار را از کجا آورده اند که رمقی ندارند ، مثل همین ساحلی بازها ، سالنی بازها، مثل والیبالیست ها قراردادشان را که سبک بکنی ... میگ میگ را دوباره تماشا می کنی و همین طور خستگی ناپذیری را ، شکمشان سیر است و دنبال زیادیش نیستند لابد!ولللش حرف زیاد است،بازی را بچسب،می روند و می آیند چند دقیقه ای! خبری از دروازه بان نیست ندیدیمش دلمان برایش لک زده ، قیافه شان را یادمان رفت .چند وقتی است که تماشای فوتبال ایران حکم ، آخر شب پای تلویزیون خوابیدن یا بهتر بگویم حکم لالایی برایم پیدا کرده . نیمه ی اول که ترتیب تنقلات را دادم ، نیمه ی دوم به خواب می روم و آنها خود بازی می کنند...من را ببخشید این بازی هیچ چیز خاصی نداشت که برای شما  تعریف کنم به جز حاشیه هایش که باشد ارزانی همین فردوسی پور سه پیچ و باقی پوست تخمه ها و کلی ریخت و پاشش برای ما...ما رفتیم آسودگی کنیم..عزت زیاد

این عکس هم تقدیم پرسپولیسی های خوشحال ، ما استقلالیا این شکلی ایم!

http://smbshemi.persiangig.com/s4.jpg