با تامل ساده تو صفحه های مجازی و اطلاعات منتشر شده از سلبریتی های محترم کشورمون میشه فهمید که "سوژه" شدن یک عشق و حال دیگه داره !! خوشبختانه مریض توجه به این افراد نیستم و شخصا به این اتفاقات اهمیت نمی دم اما اون چیزی که واسم جالبه اینهه که تو این فضای فکری مسموم  ایجاده شده در شبکه های اجتماعی و زودباوری ها و ناپختگی ها و یک دوربین کوچک و چندتالایک !!! "یک کشاورز بی سواد و چوپان شمالی " ااز این صفحات درست استفاده  می کنه و یک سلبریتی به معنای واقعی استاندارد میشه و شهرت و محبوبیتی واسه خودش دست و پا می کنه  ، محتوای صفحه ی ایشون به تصویر کشیدن روزمرگی های یک کشاورز و چوپان شمالیه طرفداران زیادی رو به خودش دیده و چیزی که تو صفحش به عنوان نگین درخشنده نقش بازی می کنه متن های زیر پستاشه ، حدود 5،4 ماهی میشه که تموم اخبار و اطلاعات و مصاحبه ها و  صفحه ی مجازی محمد قاسم ترابی رو دنبال می کنم، یه جوون  چهره پخته ی 30 ساله که دست به یه خلاقیت بزرگی تو دنیای مجازی زده ، کلا خیلی آدم جالبیه ، تا به الان توفیق اینو داشتم که مصاحبه ها و گزارش های ایشون رو تو اکثر مجلات دنبال کنم ، خیلی علاقه دارم اگه خدا عمری بده، ایشون رو مهمون برنامه نوبهار 3 بکنم .

+لینک صفحه: یک دهاتی بیسواد کشاورز و چوپان"شمالی
+ خبرگزاری مهر: چوپانی که هزاران هوادار اینستاگرامی دارد

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_14383291221.jpg

نوشته شده در  جمعه ۹ مرداد۱۳۹۴  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


چند تکه حرف:

1- خیلی ممنونم از مدیران بلگفا که همه یادداشت ها و همه ی غرغر های شبانه ما را کان لم یکون کردند جوری که اصلا وجود نداشت ، انگارکی که از گذشته ما هم خوشش نیامد این شیرازی ، کاری نداریم ولی شیرازی جان، قربون اون موهای قشنگ و پرپریت برم، یه اطلاع می دادی ما لااقل یه نسخه پشتیبان از مطالبمون می گرفتیم ، مطلبامو تو دوست نداشتی، من که دوست داشتم ! عجبا!

2- من بعد قراره به صورت جدی وب گردی هامو از منوی سمت چپ وبلاگم به اشتراک بزارم ، که شامل مطالعات روزانم تو فضای مجازیه ، اگه دوست داشتید استفاده کنید

3- خیلی وقته تو فکرم تا عادت های قدیم که به جاش عادت های بد جدید جایگزین شده رو در قالب یه کلیپ به تصویر بکشم. سناریوشو نوشتم حالا فرصت بشه لوکیشن و بازیگرش رو هم انتخاب می کنم و کار ضبطش رو شروع می کنم.

4- می بخور منبر بسوزان ،مردم آزاری مکن
مردمان را غرق اندوهی که خود داری مکن
خود گرفتاری و مردم را گرفتار ،گرفتاری مکن
گر نمی خواهد پریشان باشد ،اصراری مکن

نوشته شده در  سه شنبه ۶ مرداد۱۳۹۴  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


- سلام ، این روزها پیام های زیادی از جانب دوستان عزیزم دریافت می کنم که "جشن امسال چه خبر؟" آقای هیچ خبر، چهارمین جشنواره حضرت علی کبر(ع) با کمال ناباوری در سکوت و کم لطفی به سر می برد!!! این بهترین تیتر برای یک جشنواره که آن هم با آن تشریفات و با آن همه مهمان هزار و پانصد نفره می باشد که به استثنائی ترین شکل ممکن در یک شهر بی ربط دور هم جمع می آیند و خنده برلب می زنند. من به عنوان یک جوان که در روز جوان و آن هم در جشنواره حضرت علی اکبر(ع) (انتخاب جوان برتر) که برای افزایش پویایی و شادابی و نشاط دوستان من تدارک دیده شده انتظار دارم از ما بزرگترها و از ما بهترون میدان را خالی نگذارند ، بارها به عمو رسول جوادی گفتم ، عمو جان ! این کار خودته شما توپ را بندازی میدان تیم تشکیل میشه.هر چند مشکل مالی هست ولی اگه از استعداد و ظرفیت بالاجاده خودمون استفاده کنیم قول میدم مراسم با رایگان ترین شکل ممکن برگزار شه ، میگی نه ، بسم الله ! جشنواره روحیفش نکنین ، الان به درجه ای رسیده که همه انتظار دارن برگزار شه نه اینکه به دیده ی شکم سیری توش بشینن،دست بزنن ، سه دوره برگزار کنی و ادامه ندی خیلی بده ، دوستان و بزرگان عزیزی که تمایل به همکاری دارند لطفا اعلان حضور کنند.

2- دوست و برادر عزیزی که میای تو تلویزیون موقع پخش نود ، زیر نویس می زنی که "سرقت کابل ، تضییع حق عمومی " ، ببین تو فکر کردی من کیم ؟ یعنی الان فکر کردی اون کسی که کابل مابل می دزده ، بعد یه دوش حسابی از خستگی کار!!! نشسته پا رسانه ملی و نود نیگاه می کنه ؟ یا میخوای بگی اونایی که نود نیگاه می کنن کابل دزدن ؟ ههههه خیلی بی ادبی!! بزنم اون...؟ آها یا شایدم به من گفتی ! باشه من از اونجایی که پسر خیلی مودبی ام ، متنبه شدم ، فردا سیم ها و کابل ها رو برمیگردونم سرجاش! اِ نکن برادرِ من

3- من تازه فهمیدم که چرا تیم های ملی بانوان ما در رشته های مختلف یا چهارم میشه یا پنجم یا ششم یا همینجوری تا آخرُم ! شما هم فهمیدید؟ تابلوئه دیگه تا الان دیدید زن به غیر طلا به چیز دیگه ای تمایل نشون بده؟ اینه که فقط واسه اولی میجنگن ، بفهمن دوم یا سوم میشن حاضرن بازی رو برگزار نکنن ! خوب راست میگم دیگه!

4- کتابی که نوشته بودم ، داره به مرحله چاپ میرسه ، تنها کسایی که به ویراستاری و غلط گیریشون اعتماد دارم پدرجان و مادرجان هستند، یه جلد رو دادم مادرجان تا ببینیم ما رو قبول دارن یا نه ؟ یک ادبیات چیِ سخت گیر و سخت پسند! خدا به خیر کنه.

5- از سرآغاز نامه جوهری
حال همه ی من خوب است
اما لطف کن باور کن
"سید"

نوشته شده در  سه شنبه ۶ مرداد۱۳۹۴  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


1- سلام ، سال نو مبارک ، بعد این همه سکوت وبلاگیم تصمیم گرفتم برگردم ، روزهای اول بستن وبلاگم خیلی از دوستان علت رو جویا شدن که گفتم . توهین نباشه اینجا هم میگم "اگه فضا خوب باشه آدم چرا نباشه؟ اما جایی که بچه بازی بشه ، بهتره نباشی" ، این وبلاگ هم بخشی از عمر رفته ی منه ، دوست دارم اینقدر قشنگ باشه که بتونم قشنگ ازش استفاده کنم ، اگه خوب نباشه منم قیدشو می زنم ،اینجا وبلاگ منه و بخشی از تراوشات ذهنی من که اشتراک گذاری اون هیچ مانعی نداره ، فقط بخشی ، پس اگه کسی خوب می نویسه دلیل بر خوب بودنش تو سایر مسائل زندگی نیست ، آدمی به ضعفش زندست اگه بی عیب باشه که دنیا رو سیو می کنه میره مرحله ی بعدی ! خلاصه خوشحال تر میشم اگه نظراتتون فقط تو حیطه کارام و متن ها باشه ، چون اینجا منِ کاملم نیست ، فقط نوشته هامه! همین.

2- من کلا با تعریف شبکه اجتماعی تو ایران مخالفم ، باهاشم مشکل دارم ، حسابی هم اطلاعات دارم ازشون و حسابی هم حالیمه که چه مار وحشی و خفته ایه این لاکردار ، هر کاری می کنید بکنید ، به من و هفت پشت منم هیچ ربطی نداره ، ولی مواظب زندگی خصوصیتون باشید ، دیدم که میگم ! از ما گفتن.

3- شماره دوم مجله تصویری نوبهار هم تو سکوت خبری و فقر مالی تولید شد و از اول فرودین پخش شد ، لینک دانلود این برنامه رو هم می زارم تا بببینید،سعی شده امسال تو این برنامه نظراتی که بیننده ها تو قسمت های قبل مطرح کردن عملی شه که شد ،بار برنامه از نظر محتوایی ، تدوین ، کارگردانی ، اجرا (خودشیفته را تدبیر نیست) پیشرفت قابل توجهی داشته و همه راضی بودن هر چند نقد هایی هم خودم به کارمون دارم چه برسه به شما ! 90 دقیقه برنامه کاملا شاد و آیتمیک ساختیم که بهتره در موردش توضیح ندم  تا خودتون برید دنبالش و ببینید البته اگه دوست داشتید!
+گزارش تصویری برنامه | +مصاحبه احمد با رادکانا



4- یه کتاب جیبی رو جمع و جور کردم که قصد داشتم به مرحله چاپ برسونم الانم پشیمون شدم ، چون نه حمایتی دیدم و نه کتابخون! فقط مرسی جابرجان حسنی که خیلی کمکم کرد! کتاب "مثلستون" شامل 1300 ضرب المثل اصیل پارسی همراه با معنی و مفهومشون ، واسه دانلود قرار میدم دوست داشتید استفاده کنید.

http://smbshemi.persiangig.com/94/masal.jpg

این وبلاگ مثل خونمه ، متشکرم ، یا حق

نوشته شده در  سه شنبه ۶ مرداد۱۳۹۴  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


می تونم ؛
حسرت کارهای اشتباهم رو نخورم
اما نمی تونم ؛
واسه کارهای درستی که واسه آدم های اشتباهی انجام دادم
حسرت نخورم
سوز داره ، خیلی !

نوشته شده در  دوشنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی 


هوای ابری بی رمق زمستان 92 ، بهمن ماهش ، دو ماه بعد رفتنت هنوز در فکرم که واقعا رفتی ؟ یا داری مرا سرکار می گذاری ! ساعت 6 صبح و من اینجا منتظرم ، کنار درب قرمز رنگ خانه خاطرات کودکی ام ، پلاک 138 ،  درب حیاط خانه ات را باز می کنم ،  حیاط را به نظاره می ایستم و دست در جیب نگاه می کنم ، خودم را می بینم که با آن چکمه ی آبی رنگ و قد فسقلی خودم در حیاط مشغول بازی با دوچرخه ی علیرضایم ، تو بر روی بالکن نشسته ای و نی می زنی ، یادت می آید  ناخن انگشست شصتم از جا کنده شد ؟ تو با دلهره و نگران آمدی و مرا به درمانگاه بردی ، یادت می آید؟ من آن سکانس را می خواهم فدای این دیالوگ "پِسِر جان " تو بشوم ، بغض دارم مرگ سید ، وارد حیاط می شوم ، اصلا صدایی نمی شنوم ، این مرغ ها و خروس ها دیگر حوصله ندارند ، بزغاله شیطان و بازیگوش محمد رضا ، او هم معلوم نیست به کجا نگاه می کند ، قبلا ترها که مرا می دید انگار دشمن خود را دید الان با یک نگاه رد نگاهش را گم می کند و سربر می گرداند، هیچ انگیزه ای برای مسخره بازی ندارد ، ماشینت انگار در حال زنگ زدن است کسی سراغش را نمی گیرد ، آن کفش همیشه واکس زده و مرتب شده ات را روی پله کان دیدم ، فکر کردم هستی ، ولی صدای بی صدا چیز دیگری می گوید ، جگرم سوخت ، خانه سکوت دارد ،بغض دارم و دوست دارم عربده بکشم و زار بزنم ، دلم نمی آید مادربزرگ را بیدارش کنم ، او خواب است ولی می دانم که خواب نیست ، لابد سر را کج کرده و تنها و گریان بیدار به دیوار نگاه می کند و نبودنت را شعر می گوید ، تنهایش کردی ، من می روم این خانه بدجوری بوی سکوت می دهد ، غریب کردی این خانه را

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/IMG_20140213_065929.jpg
نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ بهمن۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


من ؛
لذتِ دراز کشیدن زیر آفتاب گرم زمستون رو بالکن خونه ، تنها و بی صدا
و لذت نوشیدن یه لیوان آب ساده خنک و نگاه کردن به آبی آسمونی
و اتوکشیدن پیراهن و لباسا و آواز خوندن حین اتو کشیدن و سوزوندن بعضی از لباسا
و بوی تلخ عطر تو اتاقم
و نگاه کردن تو آینه و شکلک در آوردن
و خوندنِ یه داستان و حکایت
و خوابِ بی دلیل و همینجوری محض الکی
و تپش قلب مادرم و خونوادم رو به هیچ چیز ترجیح نمی دم
به درک که خیلی از مشکلام حل نمیشه...

نوشته شده در  جمعه ۱۸ بهمن۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


نباید بی تفاوت بود ، عده ای هستند که در زندان نیستند ، ولی زندانی هستند ، افرادی مثل "مورسو" که در کتاب "بیگانه" آلبرکامو نقش اول را بازی می کند ، افرادی بی تفاوت اند که شخصیتی کاملا متفاوت نسبت به انسان های اطراف دارند. این هایی که پذیرش زندگیشان هزاران مرتبه بدتر از پذیرفتن زندگی در جامعه ای کاملا توتالیتر است ، افرادی اند که جامعه پذیری را نپذیرفتند و نسبت به تمامی اتفاقات با بی انگیزگی مطلق نگاه می کنند ،زندگیشان یک تنه بوی سکوت می دهد ، بی کلام ، مثل خنگ کردن یک مارمولک ،  شاید یک زندگی راکد ، بی هدف ،  چهره زندانی مثل "مورسو" در کتاب بیگانه ، چهره ایست صادق که بی هیچ دلیلی و بی فکری صادقانه حرفش را بی مصلحت و بی تفکر بیان می کند ، چه بر ضرر و چه بر منفعت ، هر چند هیچ اهمیتی بر شخصیت درونی وی ندارد چرا که شخصیست کاملا بی تفاوت ، اگزیستانسیال و هستی گرا ، چه فرقی می کند که شما مثل "مورسو" در آخر داستان قاتل شناخته شوی و زندانی شوی  و یا  شما خط اول داستان را اینجوری مورسو را ببینی که می گوید:  "مادرم امروز، مرد . شاید هم دیروز ، نمی دانم..." ، در هر صورت شما یک زندانی را تصور می کنی که متعلق به مکان نیست ، همین که بی تفاوت باشی ، در سلولی ، مثل مورسو
http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/2.JPG

نوشته شده در  سه شنبه ۸ بهمن۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


واسه شروع فلسفه این کتاب رو از دست ندید ، عند خندست ، کلی هم نکته داره !

http://audiolib.ir/8049-دانلود-کتاب-صوتی-مو-لای-درز-فلسفه-رضا-ع

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/la.JPG

نوشته شده در  یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


به بچه رو بدی ، پر رو میشه
به بزرگتر رو بدی الگو میشه
یه احترام کافیه واسه جفتشون!
شب شیک ♥

نوشته شده در  یکشنبه ۶ بهمن۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی 


این موجودات دوپای دوگماتیسمی که کفش هم پا می کنند و  راه می روند و از کنارت عبور می کنند و تا وقتی عطر جسم و روحت از نگاه و فکر خلط دارشان پایانی نکند ول کن شما نیستند و تا می خواهند برای شما می بافند آن هم پشت سر ، اینها بو می دهند ، "باربارا" در نسخه های خوش زبانی و فسردگی عقلی خود می گوید :  "مهم نیست دیگران در مورد شما چگونه فکر می کنند ، مهم این است که تصویر ذهنی شما از خودتان چگونه است" به حرف باربارا گوش کنید ، به روزمرگی های خود اهمیت دهید ، به هدف ، خوشتیپ کنید و راه بروید با دلی پاک و پر از نیت های خوب ، خودتان را درگیر رو در رو کردن و پیگیری حرف های توخالی دیگران نکنید

نوشته شده در  شنبه ۲۸ دی۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


زنگ زدم حال نداشتی یا شایدم حوصله مرا! بابابزرگ دیگر شادی هایت را برای سیدمحمودت نداشتی،یک چیزی بگو حداقل یکی از همان تیکه پرانی هایی که از سر دوست داشتن زیاد بارم می کردی نثارم کن!من با فکر بیمار پرت می شوم در آغوشت و پنج شش سالگی های تنهایم با تو.دیگر نیستی؟دست هایم می لرزد.اصلا باور نمی کنم،مرگ یعنی چه؟یعنی دیگر برایم نگران نیستی؟یعنی دیگر رو پایت دراز نکشم و با هم تلویزیون تماشا نکنیم؟یعنی دیگر لم ندهم و تو عاشقانه برایم بخندی؟یعنی پندهای بی بهانه ات تمام؟بابابزرگ من به اندازه غم خوردن هایت تنهایی داشتم و دارم دیگر نمکش نزن،بیدار شو سیاهم نکن،می دانم داری شوخی می کنی، من خودم عکست را همه جا به اشتراک گذاشتم ویک ملت برایت دعا کردند،من می دانم تو خوب شده بودی و الانم  داری مرا گیر می آوری! بیدار شو!یعنی دیگر تمام شد؟پس دیگر شب های آخر هفته را برگردم خانه و دراتاق خودم باشم؟نیایم کنارت؟حوصله دیوانگی های مرا نداشتی نه؟بی معرفتی کردی بابابزرگ من شبیه تو که نبودم ، تو که همیشه سکوت کردی همیشه کنارمی آمدی،همیشه بساط را کامل مهیا می کردی و اگر غمی بود می خردی و موسفید می کردی! این اواخر بی حوصلگی ات را در چهره ات خواندم حس کردم که سیری و می خواهی بروی! دارم با چشم تر برایت می نویسم،سنگ شده ام بابابزرگ گفتم بیایم تهران ببینمت که خدا زمان را از من دریغ کرد،بقیه آمدند سوختی و ماندی حالا ک به ما رسید انگار خیالت را راحت کردی،دارم می سوزم هیچ غلطی برایت نکردم،جز هیچ از طرف من نصیب پدربزرگی ات نشد،حلالم کن،فعلا هیچ چیز مهم نیست ١٧آذر ساعت ٣ همیشه در ذهنم می ماند...
نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ آذر۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


عین نان داغ تنوری می ماند،بایستی داغ داغ به رگ بزنی تا مزه اش ، مزه کند وگرنه خبری از کیف میف نی! از دهان می افتد.فوتبال تماشا کردن را می گویم ، می روی به همان روش سنتی و کودکانه پتو و بالشت تختت را روبری ال سی دی می گذاری و جوری که انگار مالک این تیم پدر توست ، کمی که می گذرد طبق معمول با تذکر پدر روبرو می شوی" پسر جان،بیا عقب تر واسه چشات ضرر داره " ، عقب می آیی اما هنوز هم مالک باشگاه پدرتوست،بازی شروع می شود ، مقداری تخمه یا آجیل یا هر چیز دیگری را جلوی خود می گذاری تا دقیقه آخر بازی را فک بجنبانی و حرص بخوری ، اما همان دقایق 10 تا 15 دمار از روزگارشان در می آوری..بازی در جریان هست .شما را به خدا نگاه کنید ، حال ندارند راه بروند ، یکی بیاد اینا رو هل بده ، انگار مبلغ سنگین قراردادشان را با خود به بازی آورده اند که سنگین شده اند و توان راه رفتن ندارند ، نیمه ی اول 2 توپ به سمت دروازه می رود یکی اوت و یکی گل و باقیش خیت... نیمه ی دوم شروع می شود ، خوابت می گیرد ، بالش هم نرم ، پتو هم گرم ، همه چی آماده برای پیچاندن بازی ، خوشمان می آید این فوتبال هیچ نوستالژیکی جز قرارداد های سنگین بازیکنان ندارد ، هنوز همان فوتبال دهه 60 بوده که هست ، علی اصغری و بزن زیرش...نیگا تو رو خدا...آن روزهای 20 30 موقعیت در یک بازی دو تیم معمولی رفت پی کارش و قرار نیست تکرار شود ، من نمی دانم این بی پولهای پولدار را از کجا آورده اند که رمقی ندارند ، مثل همین ساحلی بازها ، سالنی بازها، مثل والیبالیست ها قراردادشان را که سبک بکنی ... میگ میگ را دوباره تماشا می کنی و همین طور خستگی ناپذیری را ، شکمشان سیر است و دنبال زیادیش نیستند لابد!ولللش حرف زیاد است،بازی را بچسب،می روند و می آیند چند دقیقه ای! خبری از دروازه بان نیست ندیدیمش دلمان برایش لک زده ، قیافه شان را یادمان رفت .چند وقتی است که تماشای فوتبال ایران حکم ، آخر شب پای تلویزیون خوابیدن یا بهتر بگویم حکم لالایی برایم پیدا کرده . نیمه ی اول که ترتیب تنقلات را دادم ، نیمه ی دوم به خواب می روم و آنها خود بازی می کنند...من را ببخشید این بازی هیچ چیز خاصی نداشت که برای شما  تعریف کنم به جز حاشیه هایش که باشد ارزانی همین فردوسی پور سه پیچ و باقی پوست تخمه ها و کلی ریخت و پاشش برای ما...ما رفتیم آسودگی کنیم..عزت زیاد

این عکس هم تقدیم پرسپولیسی های خوشحال ، ما استقلالیا این شکلی ایم!

http://smbshemi.persiangig.com/s4.jpg
نوشته شده در  سه شنبه ۵ آذر۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


ویژه نامه محرم ، مجله رادیویی اینجا صدای بالاجاده  [دانلود کنید...]

تهيه کننده : احمد کبيري

تيم نويسندگي : امير مسعود رايجي، مهديه سادات بني هاشمي ، طاهره مهدياني ، زهرا توکلي مقدم

تيم اجرايي : محمد کبيري ، عليرضا عشرستاقي ، سيد حسين بني هاشمي

گويندگان ميهمان : سيد علي حسيني ، شعيب باقري ، امير مسعود رايجي

تدوین : سید مظاهر حسینی

30008900000110  (سامانه پیامکی برنامه ) ♥

نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آبان۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


پابلو ، ساعت 00:30 دقیقه بامداد من مسیر خانه را طی می کنم ، هنوز همان آهنگ لایت مورد علاقه ام در گوشم مرا نوازش روحی می دهد ، با روحم دست و پنجه نرم می کند خلاصه کلی تکنیک های مخ زدن را می زند تا آرامش کند ، من در حال حرکتم ، این سگ های بیکار و بی خواب هم هنوز پرسه می زنند ، یکیشان بدجوری مرا نگاه می کند ، فکر کنم ارثیه پدرش را از من می خواهد نمی دانم شاید ، ولی نگاهش که اینطور است ، من می روم ، همینجوری بی خیال ،در این حین کمی نگاهم به جایی خیره می شود ، یک سایه سفید در تاریکی،  پابلو را می بینم ، او آنجا نشسته ، در این سرمای سوزان پاییز گوشه ای کز کرده و انگار منتظر کسی است یا شاید منتظر چیزیست ، پابلو را باصدای بلند خواندم : " حاجی ی ی ی خیلی مخلصیم " علیک می گیرد ، پابلو لاغر شده بود ، محاسن گرفته در حد تیم ملی ، تیپش هنوز همان تی شرت آستین کوتاه ، شلوارجین و کفش اسپرت مشکی،  اما شادابی گذشته ها را ندارد ، زمانی یادم هست که بیکارتر بودیم داستان ها داشتیم ، او خدای بذله گویی ست، نیمی از فرهنگ واژگان شادابی ام را مدیون همین پابلوام ، نمی دانم او را چیست ؟ شما نمی دانید ؟ ... کنارش نشستم ، "عامی چه خبر؟کف تنشه ، بوردی تلویزیون دلا اما ره لتی نکانی" (چه خبر عمو ؟ حال می کنی؟ رفتی تو تلویزیون ما رو له نکنی) ... ، گفتم پابلو بی خیال. تو اینجایی ؟ کار و بارت رو چیکار کردی ؟ پابلو دوباره همان خنده قدیم انرژی بخش را با کمی چاشنی تلخ اجرا کرد ، عجب بازیگریست ، پابلو گفت: عمو من عمریه سرکارم من ، این حرف پابلو بود ، خندیدم ، محکم بر پشتش زدم چون یک جمله بذله دیگه به واژگان شادابی هایم اضافه شد ، دمش گرم پابلو ، اما چرا دیگر پابلو میل حرف زدن ندارد ، او آن قدیما وقتی شروع می کرد به حرف زدن ما خوابمان می برد  یا گهگاهی از خنده  به کمک آتش نشانی شب را در بیمارستان سپری می کردیم ، به او گفتم پابلو چرا تو فکری ؟ اون گفت عموووو داستانش غم انگیزه... باز خندیدم اما خوب این جمله بذله در فرهنگ واژگانم بود... گفت دیگه بی ارزش شدیم ، بیکار موندیم ، هستیم خیابونا رو متر می زنیم ، هستیم تا بهمون بگن ولگرد تا جامعه بی ولگرد نمونه ......، همینطور مث قدیم دوباره شروع کرد به فک زدن ، من فاتحه ام را خواندم ، اما کمی جلوتر که می رفتیم او آن شادابی را نداشت ، اینبار از دل می گفت ، از عمق نداشتن ها ، نرسیدن ها ، بی محلی ها ، محرومیت ها ، من تنم لرزید ، تازه سرما تاثیرش را بر من گذاشت ، این میان نه آهنگ لایتی بود ، نه روح آرامم و نه کاپشنم ، او را تن پابلو کردم ، پابلو عوض شد ، نشستیم و او هنوز می گوید ، ساعت 1:12 دقیقه ، پابلو گفت دمت گرم که پدر و مادرت واست کم نزاشتن ، هنوز من نگاه می کنم ، پابلو اولین قطره اشکش را بر روی ساعت مچی اش می ریزد ، درخشش اشک بر روی شیشه ساعت چشانم را کور کرد ، او خیلی درد داشت ، من محزون ، نشسته بودیم و من در حال گوش دادن که یک هو دوست صمیمی این روزهای پابلو رسید ، پابلو او را دید و طبق معمول متلک را ول داد : آقای کارلوس کیروش بمو ، آقای کیروش نزدیک شد ، سلامی کردیم و پابلو گفت : عمو من دشومبه امضا هم که ندویی (عمو من دارم میرم ، امضا هم که ندادی) من که غرق کی روش بودم ، خداحافظی کردیم و پابلو و دوستش به سمت تاریکی حرکت کردند ، ساعت 1:25 ، پابلو معتاد شده بود...
نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ آبان۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


عرض کنم خدمت دوستان عزیزی که ما رو قابل دونستن و برنامه بیستِ 20 رو تماشا می کنن ، از این به بعد برنامه تو ساعت جدیدش پخش میشه ، شنبه ساعت 18:20  ، تکرارش هم ، یکشنبه هاست ساعت 10 صبح...شاد باشید

http://www.8pic.ir/images/65091950066700825822.jpg

نوشته شده در  یکشنبه ۲۸ مهر۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


نمی دانم شما هم حس الان من را دارید ؟ امروز جمعه است ، من دقیقا در عصر امروزم...از شانس خوبم الان در"دیدبان تکه" درازنوام ونگاهم تسلط عجیبی به مردم پایین دست دارد،  یک حس خاص در این بازه زمانی را لمس می کنم ،عصر  روز جمعه را می گویم ، اصلا برایش مهم نیست که شما که هستید و چه هستید ،عاشقید یا تنهایید،  برایش مهم نیست که شما دارایی یا ندار ، دلتنگی یا سرخوش ، برایش مهم نیست که چقدر سواد داری یا نداری ، برایش مهم نیست که در چه شرایطی کوکی یا ناخوش ، هر چه باشی این عصرجمعه خیلی مغرور و خاص است ،حرفش حرف است ، حس و مفهوم متمایزی دارد که در اندام و حواست رخنه می کند ، تا به شب هم نرسی سایه از احساست بر نمی دارد.  می دانید؟  عصر جمعه مرا خیلی دلگیر می کند ، همه شما هم کشیده اید این حس  را...

"سید"
92/7/12- 17:42
نوشته شده در  جمعه ۱۲ مهر۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


برداشت های امروزمون تو برج گرگان و امامزاده نور بود ، واقعا امروز سخت گذشت ، هم کار سنگین بود و هم سوختم، فقط امیدوارم تا اینجای برنامه رو ازمون راضی بوده باشید... :)

http://smbshemi.persiangig.com/12/9d4bbvcx022eshw9ct2.jpg

http://smbshemi.persiangig.com/12/0uezh4b7w2sl84v733g.jpg http://smbshemi.persiangig.com/12/hxghiqe2lf1vp0y4wb.jpg http://smbshemi.persiangig.com/12/i6rx80u39zq0jaladmv4.jpg http://smbshemi.persiangig.com/12/6myzfjl2myv98wfosjk8.jpg

نوشته شده در  دوشنبه ۲۵ شهریور۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


روز خاکم ، همانی که مرا نخواست سراغم را می گیرد ، همانی که نگاهش را دریغ از من می کرد در انتظار دیدن جسمم می نشیند ،همانی که خنده با گریه هایم می کرد می آید که اشکش را نثار شادی روحم کند، می بینی ؟همانی که وقتی شکست را دیدم و زمین خوردم؛ از ترس اینکه دستانش خاکی شود بلندم نکرد می آید ، می آید که تابوتم را به دوش خود کشد ، می آید که گریه کنان غوطه ور در خاک مرا به پرواز در آورد؛ روز خاکم ، می آید شیرینی و خرمای آن روز را طعم بزند همانی که طعم شادی های مرا از خود دریغ می کرد و از آن دوری ، همانی که قهرمان پرتاب سنگ در زندگیم بود ، می آید که خاک و سنگ خدا بر سرش کند، همانی که اشگ گونه های من مسبب شادی های اون بود ، می آید تا با اشک هایش خاکم را تر و تازه کند ،همانی که خنجر از پشت می زد می آید که نماز پشت تابوتم بخواند، همانی که سال به سال برای جویای احوال شدنم بی اعتبار و بی شارژ بود، به دنبال عکس ها و فیلم های یادگاری من می جستد، همانی که به احساسم خیانت کرد می آید که با احساش قیامت کند، همانی که تا بودم باید می بود می آید که باشد ،همانی که سلامم جوابی برایش نداشت می آید برای خداحافظی درست در روزی که برای لمس دستانم دست به دامان سنگ قبرم می شود، عجب روزیست آن روز...

http://smbshemi.persiangig.com/12/bzuyzf6xjcgp5140xntk.jpg

نوشته شده در  پنجشنبه ۱۴ شهریور۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


حس خوب یعنی ، یه سری خوشی های بچه گونه ، یعنی سرتو بکنی تو ظرف فرنی ، یعنی خامه کیکو بزنی به صورت کسایی که میخوای غمشون نباشه ؛ یعنی ناخن کشیدن رو تخته سیاه کلاس ، حس خوب یعنی ، سایه خونوادت بالاسرت باشه، یعنی بابات وقتی خوابه اذیتش کنی و فلنگو ببندی ، یعنی ، از ترس مامانت با لیوان میری دم یخچال ولی پارچو سر می کشی و خیلی آروم  لیوانو میزاری سر جاش، یعنی ، عطر تنهایی و لذت دراز کشیدن رو تختت و فکر کردن با خودت، تو یه اتاق آبی رنگ ؛ حس خوب یعنی ، صبح به صبح دوش بگیری ، خوشتیپ کنی ، تا خودت  حال بیای  ، یعنی دوستایی که همیشه هواتو دارن و تا عیبتو رفع نکنی باهات آشتی نمی کنن ! ؛ حس خوب یعنی یه کار پول ساز و آبرومندانه که بتونی با پولش قدم خیر برداری ؛ حس خوب یعنی ، هوا یکی رو پشت سر داشتن، یعنی آرامش بعد نصیحت ، یعنی اصلاح زندگی کسایی که تا دیروز شوتی زندگی میکردن ؛ حس خوب یعنی ، یعنی قدم زدن و موزیک آروم گوش دادن تو شب های بهاری ؛ حس خوب یعنی ، لذت رسیدن به هدف با کلی سختی بی پارتی، حس خوب یعنی .....یعنی .... حس خوب یعنی انتخاب درست...

http://smbshemi.persiangig.com/1pics/hs.jpg

نوشته شده در  یکشنبه ۳ شهریور۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


خُب.... برنامه هم تموم شد ، ایشالله عید فطر نسخه رایگانش پخش میشه ، اول از همه یه خسته نباشید به همه بچه های گروه بگم که کار رو مث برنامه زمانی که مشخص کرده بودیم پیش بردن حتی یه ثانیه هم دیرتر نشد ، زحمت میکس و مسترش رو هم دوست عزیزم سید مظاهر حسنی به دوش کشیده ، دمش گرم واقعا کارش عالی و راضی کنندست  ، دم همه کسایی که تو این کار پشت و پناهمون بودنم گرم ، ذبیح اله میقانی عزیزم ، عمو میرهادی حسنی ، آقا یاسر بادلی ، داشم محسن نورمحمدی  . تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که بها بدین بهمون ، این اولین کارمون بود هنوز تو برنامه رادیویی تجربه آنچنانی نداریم ، هر چی بوده راهنمایی و مشورت خانم برزگر عزیز که یکی از تهیه کننده های زبردست رادیوی استانه بوده. شماره پیامک برنامه رو بارها تو برنامه گفتم ، خواهشا واسه اینکه برنامه پیشرفت کنه و بهتر بشه نظرات خودتونو به شماره 30008900000110 پیامک بزنید ، در ضمن خدمتتون عرض کنم که بابت هر شماره این برنامه هزینه سنگینی میشه و ما بدون هیچ منتی این برنامه رو رایگان در اختیارتون می دیم تا بتونیم یه کار فرهنگی خوب و مثبتی در کنار هم انجام داده باشیم . شاد باشید ♥

دانلود شماره اول برنامه رادیویی " اینجا صدای بالاجاده... "  :  دانلود کنید
رادیو رو بشنوید :

نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ مرداد۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


خبری در راه است...

http://up.balajadeh.ir/images/bt1wftmp4dk8qq0dz0il.jpg

http://up.balajadeh.ir/images/meo96gd735m6x3j6x4.jpg http://up.balajadeh.ir/images/vrfd579eq5iool6hbp.jpg

نوشته شده در  جمعه ۱۱ مرداد۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


نسل ما دهه هفتادیا یعنی کز کردن بعد کتک ، یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک ، کارت صد آفرین ، ادکلن ساویز ، تلویزیون سیاه و سفید ، آدامس خروس نشان ، یعنی علاالدین وسط خونه ، یعنی نوار کاست ، آلبالو خشکه رو پشت بوم ، پرش رو رختخواب و سقوط آزاد ، یعنی سوختگی نارنجی رنگ رو بلوز کاموایی ، یعنی خوردن ساندویچ کثافتی اونم با ولع ، آتاری و میکرو ، نیمکت سه نفره ، شیلنگ ، فلک بستن و چوب انار ، توپ پلاستیکی ، ویدئو قاچاقی ، جوجه رنگی ، کارت بازی با دمپایی ، فخر فروختن با کتونی میخی ، یعنی حمام عمومی ، یعنی اردو و رضایتنامه ولی و 300 تومن پول ، یعنی تلفن عمومی ، نسل ما توش عشق بود ....

[ادامه مطلب رو حتما بخونید شایدی خوشتون بیاد...]

http://smbshemi.persiangig.com/pt/bg.jpg


ادامه مطلب...
نوشته شده در  شنبه ۲۹ تیر۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


والیبال
ایتالیا 1 - ایران 3

تو را سپاس و دیگر هیچ ...

http://up.balajadeh.ir/images/fx2dz45o9ki8fdb8vrnv.jpg
نوشته شده در  شنبه ۸ تیر۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


امروز رو هم برداشت های خوبی از پلان های خونه باقری ها و امیرلطیفی داشتیم ، مسائلی که مطرح شد در مورد شیب و اصل تقارن بود ، تعریف نباشه اجرای امروز نسبت به اجرای قبلی بهتر بود ، راضی بودم ، با اون   که دو قسمت ضبط کردیم ولی واقعا امروز هممون خسته شدیم ، این گرما میزد تو فرق سرم، سوختم ...

http://up.balajadeh.ir/images/8zxcy526jtfj1w52kj0o.jpg

http://up.balajadeh.ir/images/lm3qhoub7mxu49l0mf8.jpg http://up.balajadeh.ir/images/a75fvgyev7vizs1evtdz.jpg http://up.balajadeh.ir/images/6h5iemkm3mtk24w848l.jpg

نوشته شده در  سه شنبه ۲۸ خرداد۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


امروز مشغول ضبط برنامه بیستِ بیست از شبکه تلویزیونی گلستان بودیم،محل ضبط عمارت زیبا و قدیمی تقوی ها بود که به همراه دوستان پشت صحنه روز خوبی رو اونجا سپری کردیم ، تو این برنامه که محتواش بیشتر بدرد نوجوونا می خوره در مورد کاربرد مسائل ریاضی تو علم مهندسی معماری و عمران صحبت کردم ، 3 تا برنامه 5 دقیقه ای ضبط کردیم که سکانس های امروز در مورد گونیا کردن ، کاربرد دایره و تقارن بود. اولین اجرام بود ، سخت بود و اما خیلی جالب بود...فردا هم سه قسمت دیگه باید ضبط کنیم ، دعا کنید خوب در بیاد ، شاد باشید

http://up.balajadeh.ir/images/88ivow1qn3yt5wegfb0.jpg

http://up.balajadeh.ir/images/z8acx33xg6rqp0pbijpd.jpg http://up.balajadeh.ir/images/w8yqapqk8938r965rxep.jpg http://up.balajadeh.ir/images/0w8upjdzvtryksm38wwk.jpg http://up.balajadeh.ir/images/ovprfhgty2jlleswp3b.jpg

نوشته شده در  دوشنبه ۲۷ خرداد۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


خداي من ،‌امروز 21 سالگي ام شكست ،  يك سال ديگر را برایم رقم زدي ،‌ ديروز را دورويي ديده ام ، صورت مردمش  را در نقاب ديده ام ،‌ لبخندهاي مصنوعي ،‌دوستي هاي مصلحتي ، جمله هایی که هر چه هست از سر خیرخواهی نیست ،شنیده ام ! اين دنياي اعصاب خورد كن تو پر است از کسانی که به ظاهر پرچم صداقتشان بالاست ، هميشه حرف مي زنند و هر روز تمام اين بدبختي هاي حقيقي را در فضاي مجازي نكبت بارشان به تو و عده اي خاص نسبت مي دهند و ابراز تاسف هم مي كنند ،‌هميشه متاسفند بي آنكه خود را ذره اي در اين همه بدبختي مقصر بدانند ،‌ اصلا همه ما مقصريم ، تك تك مان ، اسير پيله بدبيني نيستم ،‌اصلا هر چه بود گذشت ، فداي نام اعظمت، حالم  با تو خوب است ،  حالم را با تمام کسانی که در نزدیک قلبم نشسته اند ،خوب است ،  کسانی که دست گرمشان هنوز امین من است ، که می خندند پا به پایم و بغض می کنند با دلتنگی هایم ،‌برايم درد نبودند كه هيچ ، مرحم هم بودند.... دوسشان دارم ،كم اند اما زيبايند، ‌خداي خوبم ، به خاطر تمام لحظه هايي كه تا ديروزدر انتظارم بودي و نيامدم مرا ببخش،از امروز هم در دلم بنشين و آنچه را كه شايسته خدايي توست برايم بنويس نه آنچه سزاوار من است ،  امروز تولد من نابهترين است ، مي دانم در كنارمن هستي ، همينجا ،‌در قلبم ، ‌با ياد تو شمع ها را بي جان مي كنم !‌

پي نوشت : پنج شنبه 20 خرداد 1370 ، بيمارستان مسعود ساعت  17:20 - 22 سال پيش !

http://up.balajadeh.ir/images/rmmcrawrmwregw7p03z6.jpg

نوشته شده در  دوشنبه ۲۰ خرداد۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


اون قديما چه جيليزي داشتيم ، شوخي هاي زير ميزي ، مريضي داشتيم  
کلّی هدف واسه بزرگي داشتيم و یاد گرفتيم دنیا جای پیزوریاش نی
يه سري چيزا رو ديديم و خب نميشه كه گفت  آخه افت داره ، ميدوني ؟ اينجا جاش ني
خیلی جاها شديم ضايع و کوچیک ، تو يه فضای سايه و  تو زيپ
آره تو ي فضاي تاريك و تو زيپ !!!
آخ چِقَده خورديم پس گردنی ، دیگه حالِ بازي و بحث كردن ني
یاد گرفتم حسادتِ رفیق ، از رقابتِ رقیب ها خطرناکتره
حساس تره ، آخه راستش ، خيلي جذاب تره
اونی که مي كنه خطر پاک تره ،ولي مي بره اون که می مونه عقب ،  آخرش
نه حوصله ی نصیحت دارم ، نه سَر در میاره کسی از کارم
نه می دونه کسی چیزی دَربارم و خودمو بستم به مسیرم ، کارم
من با یه موجِ بیمار، لاغر ، تو کُنجِ دیوار
خسته از همه ، خسته از خالی بودنِ جای صدام تو اوج سُزدار !!
داستانِ عجیبیه ، دِلَم تنگه واسه عكس قديميه
واسه مدرسه ، واسه دوستام
واسه خنده و اخمای بابام ، حرفای مامان
اینی که هستم فرق داره باهام ، واسه اینه که همش درد داره روزام
دلم تنگه واسه عادی بودن ، واسه ،  دور از چیزای مادی بودن
ديگه  یه جواریی کندم از همه ، اینجوری توقعات کمتر ازمه
ترجیح می دم تنها بشینم بی اعتنا به هرچی هر طرفمه ، هرکی هر طرفمه
وقتی درد نداری همدمن همه

پي نوشت :  شايد خوشتون نياد ولي بايد با متن ارتباط برقرار كنين و راهشم اينه اونو آروم و با ملودي خاصي بخونين . شرمنده ، اين شعر كلي ساختار شكني داره ... شاد باشين

http://upload.tehran98.com/img1/v2zuvzh44o0f13o90b1k.jpg

نوشته شده در  سه شنبه ۳۱ اردیبهشت۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


خوبه که بدونين يه خردادي متاسفانه هميشه مي خنده تا غمش رو از همه پنهون کنه و نمي خواد از پشت اين همه شلوغ پلوغي كسي به ميوه ي اين شخصيت پي ببره. خوبه که بدونين يه خردادي متاسفانه خيلي سخت ميتونه کسي رو شريک غم هاش بکنه و هميشه براي خنديدن و شاد بودن آدماي دور و برش تلاش مي کنه... خوبه که بدونين يه خردادي تمام خوبي هايي که مي کنه و تمام فداکاريهاش زير مشت و لگد خودخواهي ها و گاهي نامردي هاي نزديکترين کسانش نديده گرفته ميشه...يه خردادي شايد توي دنيايي زندگي مي کنه و چيزايي رو درک مي کنه که کمتر کسي توي اين دنيا حتي ، حاضر باشه بفهمه و درک کنه.. يه خردادي با غم هاش عشق مي کنه و با اون عشق زندگي.. يه خردادي هميشه ، آرامش مي خواد و از اين آرامشش لذت مي بره. نباشه اون لحظه اي که کسي بياد و اين آرامش و تنهايي و غربت رو زير و رو کنه و خونه ي اميدش رو آتيش بزنه.. دلش به دلش خوشه اون رو ازش نگيريد کاري به کار هيچکسي نداره ولي هميشه دنياتون رو شاد ميکنه . يه خردادي معمولا ،شايد ... شاعر خوبي هم بشه يه خردادي .... !! يه خردادي... !! يه خردادي عشقه ، پرچمش بالاست ...

http://smbshemi.persiangig.com/1/IMG_20130430_182423.jpg

نوشته شده در  شنبه ۱۴ اردیبهشت۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


مي بيني ؟؟ اصلا روي سر من جا دارند دو نفري زدند به دل طبيعت ، ساده و با فكر آزاد، ديوانگيم مي گيرد اين صحنه را با اين طبيعت و مهرباني اش مي بينم. يعني اينجا باشم و حماقت نكنم؟، مهرباني را مي بيني؟ جوري كه انگار قبلتر و بعدتري وجود ندارد ، انگار همه اش همين است ، همين صحنه ، انگار قرار نيست چيزي از دست برود ،‌همين خوب است ، خودت را غرق باز شدن شكوفه هاي نارنج نكن ، بوي خوب هوا را بي خيال شو ، صحنه را ببين ، چه آرامشي ، چه صفايي ، اين  بهار اغوا كننده برايشان مي رود ، بعدترش تابستان زجر دهنده شمايل سوز و پشت بندش پاييز آدم كُش و افسونگر و آخرش هم زمستان ، همين فصلي كه آدم مي خواهد قدر مرگ خودش را گم و گور كند ، همه اش برايشان مي رود ، با همين آرامش ، حتی اگر قرار نباشد هیچ چیز تازه ای اتفاق بیفتد ، همينكه فصل هاي اضافي را دور مي زنند و به بهار اغوا كننده شان مي رسند و اين شكلكي مي زنند به دل طبيعت و دوباره به همين بوي عطري شكوغه نارنج روز و محبوبه هاي شب ، كه تو دوستشان داري مي رسند ، همين كيف دارد برايشان ...

http://smbshemi.persiangig.com/1/pedmad.jpg

نوشته شده در  دوشنبه ۲ اردیبهشت۱۳۹۲  توسط سید محمود بنی هاشمی  | 


اسلایدر