X
تبلیغات
سيد محمود بني هاشمي

مادر ؛ بزرگ شدن سن ، همیشه تو رو دیدن رو ازم دریغ کرد ؛ ازت دورم ودلم ازت دور نی ، یه دنیا حمایت از تو واسه من امید بخش روزهای طی نکردمه .

مادر ؛ تحمل یه لحظه گوشه نشینی های روز های خلوتت رو ندارم ، امسال خدا باباتو ازت گرفت و می دونم فعلاها شاد نیستی ، عرضشو ندارم که شادیتو برگردونم ولی بلدم از خدا بخوام که بهت صبر بده.

مادر ؛ وقتی از پشت تلفن بهت روز مادر رو تبریک گفتم ، انگار ... انگار... هیچی ولش ، می دونستم از اون دسته آدمایی هستی که یه تبریک خشک و خالی هم واست یه دنیاست ، من این کار رو کردم ، ولی دوست داشتم مثل حال و هوای بچگی قلک بشکونم واست یه چیزی بگیرم تا خودم خوشحال شم و تا چند هفته با غرور و غبغب هوا ، راه برم با خودم بگم "واسه مامانم کادو گرفتم " ، راستی به مامان بزرگ هم تبریک گفتم و بهش گفتم که چقدر واسم زحمت کشید.

مادر ؛ به پاس همه صبوری های گذشتت، دلواپسی های آیندت و دل نگرانی های الانت ، سر قولم واستادم ، واستادم که سید محمودی باشم که تو می خوای ، حواسم بت هست

مادر ، روزت مبارک ، ممنون میشم اگه زودتر از تو از این دنیا برم

   
مسئولیت ؛

نه یه وقتایی بلکه یه یه وقتی هست توی زندگی که شما دل می کنی از هرچی زندگیه ، شروع می کنی یه فاز جدیدی از زندگی که اسمش رو نمی دونی چون واقعا تجربش نکردی و واست غریبه ! ، یه حس که  فقط می تونی اسمشو  بذاری " پایان خوشی "  چون اسمشو نمی دونی ، یه حس که با داشتنش ، " فاز منطق " بهت دست می ده و باید با تمام مسائلش کاملا منطقی برخورد کنی حتی تو احساست  ،تو میشی کارشناس و تحلیل گر مسائل روز زندگی ، پس دل بکن از زندگی بی دردسر که تَش تلخیه ! از اینا بگذریم که نمیشه بگذریم ، وارد یه فاز دیگه از زندگی می شی..

مدیریت؛

یه وقتی هست که اسمشو گذاشتم پسا مسئولیتیسم ، اسمش مدیریت تو زندگیه که واسه خیلیا زندگی بی ریسکه و واسه خیلیا زندگی نیست ریسکه ، چالشه ، من هنوز وارد اینا نشدم که بخوام در موردش چیزی بگم ، اما می دونم آدم باید تو "مسئولیت های زندگیش " به بهترین نحو با همه مسائل برخورد کنه ، مورد اولشم اینه که وقتی از پدر و مادرت جدا شدی بتونی خودتو و خونتو مرتب نگه داری! بارها شده تو شبکه های اجتماعی و وبلاگ ها و ... خوندم و دیدم که ملت مدام از "زندگی" نالانن ، درک می کنم می دونید چرا ؟ چون کم آوردن و جا زدن از مدیریت و مسئولیت و کنترل. واسه من اصل زندگی اینه که نگران باشم ولی بخندم . یاد پلاتوی یکی از بخش های برنامه نوبهار افتادم که خیلی بهش اعتقاد دارم : تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن ،  پیامک شعیب هم جالب بود.

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_13974522581.jpg

   

خودتو زدی به بیهوشی
انگار , حواست نی چی می پوشی
حواست نی دنیا هیچی توش نی
و هنوز گمی تو همین پوچی

   
شنیدید میگن شب هر چی طولانی تر باشه ، آخر داره ؟ این تدوین برنامه "نوبهار" هم بالاخره آخر دار شد ! حالا بماند چرا و چطور و چگونه و ... ! مدت زمان برنامه 2ساعت و 40 دقیقه شده و در قالب 1 دی وی دی توزیع میشه ، البته لینک دانلود رو هم قرار میدیم ، تمام هم و غم ما رو کیفیت خروجی برنامه بوده که خدا رو شکر قابل قبوله ، کیفیت اصلی برنامه 40 گیگابایت شده که ما اونو در حجم 4.5 گیگ رایت کردیم . متاسفانه با این ابر اینترنت ذغالی هم نمیشه فایل آپلود کرد ، هیچی دیگه باید دی وی دی رو  بدیم به دوستان پرسرعت دارمون تا واسمون یه حجم قابل دانلود و مقبول رو آپلود کنن تا بتونین دانلود کنین.
از همه دوستان خواهش میشه که نشینن دو ساعت و چهل دقیقه برنامه رو بکوب نیگاه کنن ، این برنامه چون بصورت جامع تولید شده پس مدت زمان زیادی لازم بوده تا به صورت جامع تصویر بالاجاده رو نشون بده ، پس ممکنه نگاههای گرمتون خسته شه ! لطفا تو تایم های مختلف برنامه رو نیگاه کنید ، البته ما برنامه رو به دو قسمت تقسیم کردیم تا به زور بهتون بگیم که همه رو یه دفعه نیگاه نکنید :)
نکته دیگه این که تمامی اعضای این برنامه از من کوچکتر تا بزرگترمون امیرمحمد معماری 14 ساله! همشون آماتور بودن و اولین بارشون و اولین کارشون بود پس اگه جایی ایرادی اشکالی رو تو برداشت از برنامه متوجه شدید دریابید که چی گفتم! پس پیشاپیش پوزش! دست آخر هم دم همه کسایی که کمک مالی کردن مخصوصا شرکت واتاش بالاجاده که اسپانسر این برنامه بودن ، گرم ، 2 ماه و 5 روز خاطره و چالش تموم شد ، به اشک های چندباره احمد کبیری و بی خوابی های امیرمسعود رایجی قسم که این برنامه بی هیچ گرایشی و فقط به عشق بالاجاده ساخته شده ! زیادی حرف زدم ، این برنامه تقدیم شما میشه بازحمت ، بی منت ، مفت! سیزده نودو سه ی شادی داشته باشید . مخلصیم ♥

http://up.soramsara.ir/images/7lss3ih8j7oh5lch6bwa.jpg

   

فقط می تونم بگم تو ! واقعا این یه سالی زیادتر از قبل حس شدی ! چه جاهایی که نداشتم و دادی ، خواستم و رسوندی ، کز بودم و چپوندیش ! ، داد زدم و نشوندیش ، گریه کردم و خوابوندیش !
خدای من . امسال با کلی شد و نشد واسم گذشت ، همش پشت سرمه ، همه اونایی که تو واسم نوشتی رو امسال گذروندم ، جاهایی بود که خیلی تحمل کردم ، جاهایی هم خودمو گم کردم و شاد بودم  ، چه کیفی داشت ، داشتیم که بهارم رو خوشگل کنی و تکلیفمو مشخص کنی ، تابستونمو شاد کنی و مجریم کنی ! پاییزم رو سیاه کنی و بابابزرگ رو ازم بگیری و زمستونم رو هفت بیجاری و بامزش کنی ! یه زمستون پر از ریسک ، اولاش ارشد ، روز های سردرگمی ، شخصا ؛ آخراش روزهای غربت ، تبدیل به عادت ، دلتنگی مادر ، نگرانی پدر ، تو کوچه ها ، تنها !
"باران" دل نگران من ، زندگی من ، خلاصه خدایا شکرت ، امسال جاهایی خواستی نبودم و جاهایی خوندی نشندیم ، می دونم کم لطفی و بی مهری از من بوده ، امسالم تو بنویس همونجوری که کرمته ، این "سیزده ، نود و سه " پیش رو واسم یه چالشه ، با اونکه پدر و مادرم رو با دنیات عوض نمی کنم ولی میگم فقط تو! امیدوارم سال خوبی رو از اون بالا واسم بنویسی و بعدش بشینی ببینی بخندی! راستی عید آدمات مبارک ...

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_13952509601.jpg

 
داره بارون میاد ولی من خوشم نمیاد از بارون ، ولی یه نکته ای که خیلی ذهنمو درگیر کرده اینه که طبق برنامه قرار شد پنج شنبه ساعت 8 صبح کارمون رو شروع بکنیم ، اما قبلش یه بارون کوچیکی شروع به باریدن می کنه !  صبح روز پنج شنبه ساعت 8 صبح کار چینش دکورمون شروع شد دقیقا از همون موقع بود که بارون بند اومد ، ساعت 12 نور آفتاب سروکلش پیدا شد ، ساعت 12:53 دقیقه بامداد ضبطمون تموم شد و دقیقا تو همون لحظه اولین قطره بارون خورد به صورتم ، انگاری خدا منتظر بود کارمون صحیح و سالم تموم شه ، هاج و واج موندم ! خواستم بگم از اون موقع تا الان هنوز تو فکرم ، رفتم تو خلسه ، شاید خیلیا اسمشو بزارن بخت و شانس با بزارن فرصت ، ولی من میگم لطف خدا بوده چون یه ماه و نیم کامل بود که دست به دامانش بودم که روز ضبط سرخوردمون نکنه ! خدایا مرسی

دانلود پیش نمایش برنامه نوبِهار
| زمان : 1:30 ثانیه | حجم : 6 مگابایت

http://up.taktemp.com/uploads/taktemp_13945127401.jpg
   
خیلی خستَم ، بهتره بگم همه بچه ها خستن ، ضبط برنامه "نوبِهار" (nobehar) هم تموم شد ، اونم دیشب ساعت 12:50 بامداد ، حدودا یک ماه و 45 روز پروژه ضبط میان برنامه ها ، گزارشات و تولیدات میان برنامه طول کشید ، سعی کردیم به صورت خیلی منطقی و حساب شده بالاجاده و آداب و رسومش را به تصویر بکشیم ، مهمونای برنامه هم حسابی خوش صحبت و خوش دل بودن و حسابی بار برنامه رو بالا بردن ، دکتر فرخی عضو شورای اسلامی روستای بالاجاده ، آقای مصطفی میرزایی و کربلایی حسین رضایی و مخصوصا داداش سهیل باقری و اکبرآقا بهرامی که دیگه حسابی سنگ تموم گذاشتن ، از بین همه اینها استعداد خوش آتیه ی روستامون آقا حامد ساوری که در قالب کاراکتر شخصیتی طنز و در نقش "رجب" ایفای نقش کرد و روحیه ی شادی رو به برنامه تزریق کرد ایشالله خدا حفظش کنه ، نمی خوام بیشتر از این در مورد باطن برنامه توضیح بدم چون دوس دارم برنامه با نگاه های گرمتون دیده شه ، دم همه کسایی که کمکون کردن ، از مالی گرفته تا معنوی ، گرم ، دندمونم نرم دست به کار شدیم و آماده شدیم برای تدوین ، منتظر ویژه برنامه "نوبِهار" ، مجله ی تصویری ویژه نوروز سال 1393 ، باشید ، دعامون کنید تا شرمنده نشیم.
 
+ دانلود پیش نمایش برنامه نوبِهار | زمان : 1:30 ثانیه | حجم : 6 مگابایت

 اینم از منو آقا یاشار که حسابی تحویلمون نگرفت..!

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/10241.jpg
   
دقت کرده بودین این جمله رو اگه برعکسش کنی بازم همون معنی رو میده
"امید آشنایان شادی ما!"
 
می تونم ؛
حسرت کارهای اشتباهم رو نخورم
اما نمی تونم ؛
واسه کارهای درستی که واسه آدم های اشتباهی انجام دادم
حسرت نخورم
سوز داره ، خیلی !

 
هوای ابری بی رمق زمستان 92 ، بهمن ماهش ، دو ماه بعد رفتنت هنوز در فکرم که واقعا رفتی ؟ یا داری مرا سرکار می گذاری ! ساعت 6 صبح و من اینجا منتظرم ، کنار درب قرمز رنگ خانه خاطرات کودکی ام ، پلاک 138 ،  درب حیاط خانه ات را باز می کنم ،  حیاط را به نظاره می ایستم و دست در جیب نگاه می کنم ، خودم را می بینم که با آن چکمه ی آبی رنگ و قد فسقلی خودم در حیاط مشغول بازی با دوچرخه ی علیرضایم ، تو بر روی بالکن نشسته ای و نی می زنی ، یادت می آید  ناخن انگشست شصتم از جا کنده شد ؟ تو با دلهره و نگران آمدی و مرا به درمانگاه بردی ، یادت می آید؟ من آن سکانس را می خواهم فدای این دیالوگ "پِسِر جان " تو بشوم ، بغض دارم مرگ سید ، وارد حیاط می شوم ، اصلا صدایی نمی شنوم ، این مرغ ها و خروس ها دیگر حوصله ندارند ، بزغاله شیطان و بازیگوش محمد رضا ، او هم معلوم نیست به کجا نگاه می کند ، قبلا ترها که مرا می دید انگار دشمن خود را دید الان با یک نگاه رد نگاهش را گم می کند و سربر می گرداند، هیچ انگیزه ای برای مسخره بازی ندارد ، ماشینت انگار در حال زنگ زدن است کسی سراغش را نمی گیرد ، آن کفش همیشه واکس زده و مرتب شده ات را روی پله کان دیدم ، فکر کردم هستی ، ولی صدای بی صدا چیز دیگری می گوید ، جگرم سوخت ، خانه سکوت دارد ،بغض دارم و دوست دارم عربده بکشم و زار بزنم ، دلم نمی آید مادربزرگ را بیدارش کنم ، او خواب است ولی می دانم که خواب نیست ، لابد سر را کج کرده و تنها و گریان بیدار به دیوار نگاه می کند و نبودنت را شعر می گوید ، تنهایش کردی ، من می روم این خانه بدجوری بوی سکوت می دهد ، غریب کردی این خانه را

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/IMG_20140213_065929.jpg
   
من ؛
لذتِ دراز کشیدن زیر آفتاب گرم زمستون رو بالکن خونه ، تنها و بی صدا
و لذت نوشیدن یه لیوان آب ساده خنک و نگاه کردن به آبی آسمونی
و اتوکشیدن پیراهن و لباسا و آواز خوندن حین اتو کشیدن و سوزوندن بعضی از لباسا
و بوی تلخ عطر تو اتاقم
و نگاه کردن تو آینه و شکلک در آوردن
و خوندنِ یه داستان و حکایت
و خوابِ بی دلیل و همینجوری محض الکی
و تپش قلب مادرم و خونوادم رو به هیچ چیز ترجیح نمی دم
به درک که خیلی از مشکلام حل نمیشه...

   
نباید بی تفاوت بود ، عده ای هستند که در زندان نیستند ، ولی زندانی هستند ، افرادی مثل "مورسو" که در کتاب "بیگانه" آلبرکامو نقش اول را بازی می کند ، افرادی بی تفاوت اند که شخصیتی کاملا متفاوت نسبت به انسان های اطراف دارند. این هایی که پذیرش زندگیشان هزاران مرتبه بدتر از پذیرفتن زندگی در جامعه ای کاملا توتالیتر است ، افرادی اند که جامعه پذیری را نپذیرفتند و نسبت به تمامی اتفاقات با بی انگیزگی مطلق نگاه می کنند ،زندگیشان یک تنه بوی سکوت می دهد ، بی کلام ، مثل خنگ کردن یک مارمولک ،  شاید یک زندگی راکد ، بی هدف ،  چهره زندانی مثل "مورسو" در کتاب بیگانه ، چهره ایست صادق که بی هیچ دلیلی و بی فکری صادقانه حرفش را بی مصلحت و بی تفکر بیان می کند ، چه بر ضرر و چه بر منفعت ، هر چند هیچ اهمیتی بر شخصیت درونی وی ندارد چرا که شخصیست کاملا بی تفاوت ، اگزیستانسیال و هستی گرا ، چه فرقی می کند که شما مثل "مورسو" در آخر داستان قاتل شناخته شوی و زندانی شوی  و یا  شما خط اول داستان را اینجوری مورسو را ببینی که می گوید:  "مادرم امروز، مرد . شاید هم دیروز ، نمی دانم..." ، در هر صورت شما یک زندانی را تصور می کنی که متعلق به مکان نیست ، همین که بی تفاوت باشی ، در سلولی ، مثل مورسو
http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/2.JPG

   
واسه شروع فلسفه این کتاب رو از دست ندید ، عند خندست ، کلی هم نکته داره !

http://audiolib.ir/8049-دانلود-کتاب-صوتی-مو-لای-درز-فلسفه-رضا-ع

http://smbshemi.persiangig.com/NEW-UP/92/la.JPG

   

به بچه رو بدی ، پر رو میشه
به بزرگتر رو بدی الگو میشه
یه احترام کافیه واسه جفتشون!
شب شیک ♥

 
این موجودات دوپای دوگماتیسمی که کفش هم پا می کنند و  راه می روند و از کنارت عبور می کنند و تا وقتی عطر جسم و روحت از نگاه و فکر خلط دارشان پایانی نکند ول کن شما نیستند و تا می خواهند برای شما می بافند آن هم پشت سر ، اینها بو می دهند ، "باربارا" در نسخه های خوش زبانی و فسردگی عقلی خود می گوید :  "مهم نیست دیگران در مورد شما چگونه فکر می کنند ، مهم این است که تصویر ذهنی شما از خودتان چگونه است" به حرف باربارا گوش کنید ، به روزمرگی های خود اهمیت دهید ، به هدف ، خوشتیپ کنید و راه بروید با دلی پاک و پر از نیت های خوب ، خودتان را درگیر رو در رو کردن و پیگیری حرف های توخالی دیگران نکنید

   
زنگ زدم حال نداشتی یا شایدم حوصله مرا! بابابزرگ دیگر شادی هایت را برای سیدمحمودت نداشتی،یک چیزی بگو حداقل یکی از همان تیکه پرانی هایی که از سر دوست داشتن زیاد بارم می کردی نثارم کن!من با فکر بیمار پرت می شوم در آغوشت و پنج شش سالگی های تنهایم با تو.دیگر نیستی؟دست هایم می لرزد.اصلا باور نمی کنم،مرگ یعنی چه؟یعنی دیگر برایم نگران نیستی؟یعنی دیگر رو پایت دراز نکشم و با هم تلویزیون تماشا نکنیم؟یعنی دیگر لم ندهم و تو عاشقانه برایم بخندی؟یعنی پندهای بی بهانه ات تمام؟بابابزرگ من به اندازه غم خوردن هایت تنهایی داشتم و دارم دیگر نمکش نزن،بیدار شو سیاهم نکن،می دانم داری شوخی می کنی، من خودم عکست را همه جا به اشتراک گذاشتم ویک ملت برایت دعا کردند،من می دانم تو خوب شده بودی و الانم  داری مرا گیر می آوری! بیدار شو!یعنی دیگر تمام شد؟پس دیگر شب های آخر هفته را برگردم خانه و دراتاق خودم باشم؟نیایم کنارت؟حوصله دیوانگی های مرا نداشتی نه؟بی معرفتی کردی بابابزرگ من شبیه تو که نبودم ، تو که همیشه سکوت کردی همیشه کنارمی آمدی،همیشه بساط را کامل مهیا می کردی و اگر غمی بود می خردی و موسفید می کردی! این اواخر بی حوصلگی ات را در چهره ات خواندم حس کردم که سیری و می خواهی بروی! دارم با چشم تر برایت می نویسم،سنگ شده ام بابابزرگ گفتم بیایم تهران ببینمت که خدا زمان را از من دریغ کرد،بقیه آمدند سوختی و ماندی حالا ک به ما رسید انگار خیالت را راحت کردی،دارم می سوزم هیچ غلطی برایت نکردم،جز هیچ از طرف من نصیب پدربزرگی ات نشد،حلالم کن،فعلا هیچ چیز مهم نیست ١٧آذر ساعت ٣ همیشه در ذهنم می ماند...
   
عین نان داغ تنوری می ماند،بایستی داغ داغ به رگ بزنی تا مزه اش ، مزه کند وگرنه خبری از کیف میف نی! از دهان می افتد.فوتبال تماشا کردن را می گویم ، می روی به همان روش سنتی و کودکانه پتو و بالشت تختت را روبری ال سی دی می گذاری و جوری که انگار مالک این تیم پدر توست ، کمی که می گذرد طبق معمول با تذکر پدر روبرو می شوی" پسر جان،بیا عقب تر واسه چشات ضرر داره " ، عقب می آیی اما هنوز هم مالک باشگاه پدرتوست،بازی شروع می شود ، مقداری تخمه یا آجیل یا هر چیز دیگری را جلوی خود می گذاری تا دقیقه آخر بازی را فک بجنبانی و حرص بخوری ، اما همان دقایق 10 تا 15 دمار از روزگارشان در می آوری..بازی در جریان هست .شما را به خدا نگاه کنید ، حال ندارند راه بروند ، یکی بیاد اینا رو هل بده ، انگار مبلغ سنگین قراردادشان را با خود به بازی آورده اند که سنگین شده اند و توان راه رفتن ندارند ، نیمه ی اول 2 توپ به سمت دروازه می رود یکی اوت و یکی گل و باقیش خیت... نیمه ی دوم شروع می شود ، خوابت می گیرد ، بالش هم نرم ، پتو هم گرم ، همه چی آماده برای پیچاندن بازی ، خوشمان می آید این فوتبال هیچ نوستالژیکی جز قرارداد های سنگین بازیکنان ندارد ، هنوز همان فوتبال دهه 60 بوده که هست ، علی اصغری و بزن زیرش...نیگا تو رو خدا...آن روزهای 20 30 موقعیت در یک بازی دو تیم معمولی رفت پی کارش و قرار نیست تکرار شود ، من نمی دانم این بی پولهای پولدار را از کجا آورده اند که رمقی ندارند ، مثل همین ساحلی بازها ، سالنی بازها، مثل والیبالیست ها قراردادشان را که سبک بکنی ... میگ میگ را دوباره تماشا می کنی و همین طور خستگی ناپذیری را ، شکمشان سیر است و دنبال زیادیش نیستند لابد!ولللش حرف زیاد است،بازی را بچسب،می روند و می آیند چند دقیقه ای! خبری از دروازه بان نیست ندیدیمش دلمان برایش لک زده ، قیافه شان را یادمان رفت .چند وقتی است که تماشای فوتبال ایران حکم ، آخر شب پای تلویزیون خوابیدن یا بهتر بگویم حکم لالایی برایم پیدا کرده . نیمه ی اول که ترتیب تنقلات را دادم ، نیمه ی دوم به خواب می روم و آنها خود بازی می کنند...من را ببخشید این بازی هیچ چیز خاصی نداشت که برای شما  تعریف کنم به جز حاشیه هایش که باشد ارزانی همین فردوسی پور سه پیچ و باقی پوست تخمه ها و کلی ریخت و پاشش برای ما...ما رفتیم آسودگی کنیم..عزت زیاد

این عکس هم تقدیم پرسپولیسی های خوشحال ، ما استقلالیا این شکلی ایم!

http://smbshemi.persiangig.com/s4.jpg
   
ویژه نامه محرم ، مجله رادیویی اینجا صدای بالاجاده  [دانلود کنید...]

تهيه کننده : احمد کبيري

تيم نويسندگي : امير مسعود رايجي، مهديه سادات بني هاشمي ، طاهره مهدياني ، زهرا توکلي مقدم

تيم اجرايي : محمد کبيري ، عليرضا عشرستاقي ، سيد حسين بني هاشمي

گويندگان ميهمان : سيد علي حسيني ، شعيب باقري ، امير مسعود رايجي

تدوین : سید مظاهر حسینی

30008900000110  (سامانه پیامکی برنامه ) ♥

   
پابلو ، ساعت 00:30 دقیقه بامداد من مسیر خانه را طی می کنم ، هنوز همان آهنگ لایت مورد علاقه ام در گوشم مرا نوازش روحی می دهد ، با روحم دست و پنجه نرم می کند خلاصه کلی تکنیک های مخ زدن را می زند تا آرامش کند ، من در حال حرکتم ، این سگ های بیکار و بی خواب هم هنوز پرسه می زنند ، یکیشان بدجوری مرا نگاه می کند ، فکر کنم ارثیه پدرش را از من می خواهد نمی دانم شاید ، ولی نگاهش که اینطور است ، من می روم ، همینجوری بی خیال ،در این حین کمی نگاهم به جایی خیره می شود ، یک سایه سفید در تاریکی،  پابلو را می بینم ، او آنجا نشسته ، در این سرمای سوزان پاییز گوشه ای کز کرده و انگار منتظر کسی است یا شاید منتظر چیزیست ، پابلو را باصدای بلند خواندم : " حاجی ی ی ی خیلی مخلصیم " علیک می گیرد ، پابلو لاغر شده بود ، محاسن گرفته در حد تیم ملی ، تیپش هنوز همان تی شرت آستین کوتاه ، شلوارجین و کفش اسپرت مشکی،  اما شادابی گذشته ها را ندارد ، زمانی یادم هست که بیکارتر بودیم داستان ها داشتیم ، او خدای بذله گویی ست، نیمی از فرهنگ واژگان شادابی ام را مدیون همین پابلوام ، نمی دانم او را چیست ؟ شما نمی دانید ؟ ... کنارش نشستم ، "عامی چه خبر؟کف تنشه ، بوردی تلویزیون دلا اما ره لتی نکانی" (چه خبر عمو ؟ حال می کنی؟ رفتی تو تلویزیون ما رو له نکنی) ... ، گفتم پابلو بی خیال. تو اینجایی ؟ کار و بارت رو چیکار کردی ؟ پابلو دوباره همان خنده قدیم انرژی بخش را با کمی چاشنی تلخ اجرا کرد ، عجب بازیگریست ، پابلو گفت: عمو من عمریه سرکارم من ، این حرف پابلو بود ، خندیدم ، محکم بر پشتش زدم چون یک جمله بذله دیگه به واژگان شادابی هایم اضافه شد ، دمش گرم پابلو ، اما چرا دیگر پابلو میل حرف زدن ندارد ، او آن قدیما وقتی شروع می کرد به حرف زدن ما خوابمان می برد  یا گهگاهی از خنده  به کمک آتش نشانی شب را در بیمارستان سپری می کردیم ، به او گفتم پابلو چرا تو فکری ؟ اون گفت عموووو داستانش غم انگیزه... باز خندیدم اما خوب این جمله بذله در فرهنگ واژگانم بود... گفت دیگه بی ارزش شدیم ، بیکار موندیم ، هستیم خیابونا رو متر می زنیم ، هستیم تا بهمون بگن ولگرد تا جامعه بی ولگرد نمونه ......، همینطور مث قدیم دوباره شروع کرد به فک زدن ، من فاتحه ام را خواندم ، اما کمی جلوتر که می رفتیم او آن شادابی را نداشت ، اینبار از دل می گفت ، از عمق نداشتن ها ، نرسیدن ها ، بی محلی ها ، محرومیت ها ، من تنم لرزید ، تازه سرما تاثیرش را بر من گذاشت ، این میان نه آهنگ لایتی بود ، نه روح آرامم و نه کاپشنم ، او را تن پابلو کردم ، پابلو عوض شد ، نشستیم و او هنوز می گوید ، ساعت 1:12 دقیقه ، پابلو گفت دمت گرم که پدر و مادرت واست کم نزاشتن ، هنوز من نگاه می کنم ، پابلو اولین قطره اشکش را بر روی ساعت مچی اش می ریزد ، درخشش اشک بر روی شیشه ساعت چشانم را کور کرد ، او خیلی درد داشت ، من محزون ، نشسته بودیم و من در حال گوش دادن که یک هو دوست صمیمی این روزهای پابلو رسید ، پابلو او را دید و طبق معمول متلک را ول داد : آقای کارلوس کیروش بمو ، آقای کیروش نزدیک شد ، سلامی کردیم و پابلو گفت : عمو من دشومبه امضا هم که ندویی (عمو من دارم میرم ، امضا هم که ندادی) من که غرق کی روش بودم ، خداحافظی کردیم و پابلو و دوستش به سمت تاریکی حرکت کردند ، ساعت 1:25 ، پابلو معتاد شده بود...
   

عرض کنم خدمت دوستان عزیزی که ما رو قابل دونستن و برنامه بیستِ 20 رو تماشا می کنن ، از این به بعد برنامه تو ساعت جدیدش پخش میشه ، شنبه ساعت 18:20  ، تکرارش هم ، یکشنبه هاست ساعت 10 صبح...شاد باشید

http://www.8pic.ir/images/65091950066700825822.jpg

   
نمی دانم شما هم حس الان من را دارید ؟ امروز جمعه است ، من دقیقا در عصر امروزم...از شانس خوبم الان در"دیدبان تکه" درازنوام ونگاهم تسلط عجیبی به مردم پایین دست دارد،  یک حس خاص در این بازه زمانی را لمس می کنم ،عصر  روز جمعه را می گویم ، اصلا برایش مهم نیست که شما که هستید و چه هستید ،عاشقید یا تنهایید،  برایش مهم نیست که شما دارایی یا ندار ، دلتنگی یا سرخوش ، برایش مهم نیست که چقدر سواد داری یا نداری ، برایش مهم نیست که در چه شرایطی کوکی یا ناخوش ، هر چه باشی این عصرجمعه خیلی مغرور و خاص است ،حرفش حرف است ، حس و مفهوم متمایزی دارد که در اندام و حواست رخنه می کند ، تا به شب هم نرسی سایه از احساست بر نمی دارد.  می دانید؟  عصر جمعه مرا خیلی دلگیر می کند ، همه شما هم کشیده اید این حس  را...

"سید"
92/7/12- 17:42
   
برداشت های امروزمون تو برج گرگان و امامزاده نور بود ، واقعا امروز سخت گذشت ، هم کار سنگین بود و هم سوختم، فقط امیدوارم تا اینجای برنامه رو ازمون راضی بوده باشید... :)

http://smbshemi.persiangig.com/12/9d4bbvcx022eshw9ct2.jpg

http://smbshemi.persiangig.com/12/0uezh4b7w2sl84v733g.jpg http://smbshemi.persiangig.com/12/hxghiqe2lf1vp0y4wb.jpg http://smbshemi.persiangig.com/12/i6rx80u39zq0jaladmv4.jpg http://smbshemi.persiangig.com/12/6myzfjl2myv98wfosjk8.jpg

   

روز خاکم ، همانی که مرا نخواست سراغم را می گیرد ، همانی که نگاهش را دریغ از من می کرد در انتظار دیدن جسمم می نشیند ،همانی که خنده با گریه هایم می کرد می آید که اشکش را نثار شادی روحم کند، می بینی ؟همانی که وقتی شکست را دیدم و زمین خوردم؛ از ترس اینکه دستانش خاکی شود بلندم نکرد می آید ، می آید که تابوتم را به دوش خود کشد ، می آید که گریه کنان غوطه ور در خاک مرا به پرواز در آورد؛ روز خاکم ، می آید شیرینی و خرمای آن روز را طعم بزند همانی که طعم شادی های مرا از خود دریغ می کرد و از آن دوری ، همانی که قهرمان پرتاب سنگ در زندگیم بود ، می آید که خاک و سنگ خدا بر سرش کند، همانی که اشگ گونه های من مسبب شادی های اون بود ، می آید تا با اشک هایش خاکم را تر و تازه کند ،همانی که خنجر از پشت می زد می آید که نماز پشت تابوتم بخواند، همانی که سال به سال برای جویای احوال شدنم بی اعتبار و بی شارژ بود، به دنبال عکس ها و فیلم های یادگاری من می جستد، همانی که به احساسم خیانت کرد می آید که با احساش قیامت کند، همانی که تا بودم باید می بود می آید که باشد ،همانی که سلامم جوابی برایش نداشت می آید برای خداحافظی درست در روزی که برای لمس دستانم دست به دامان سنگ قبرم می شود، عجب روزیست آن روز...

http://smbshemi.persiangig.com/12/bzuyzf6xjcgp5140xntk.jpg

   

حس خوب یعنی ، یه سری خوشی های بچه گونه ، یعنی سرتو بکنی تو ظرف فرنی ، یعنی خامه کیکو بزنی به صورت کسایی که میخوای غمشون نباشه ؛ یعنی ناخن کشیدن رو تخته سیاه کلاس ، حس خوب یعنی ، سایه خونوادت بالاسرت باشه، یعنی بابات وقتی خوابه اذیتش کنی و فلنگو ببندی ، یعنی ، از ترس مامانت با لیوان میری دم یخچال ولی پارچو سر می کشی و خیلی آروم  لیوانو میزاری سر جاش، یعنی ، عطر تنهایی و لذت دراز کشیدن رو تختت و فکر کردن با خودت، تو یه اتاق آبی رنگ ؛ حس خوب یعنی ، صبح به صبح دوش بگیری ، خوشتیپ کنی ، تا خودت  حال بیای  ، یعنی دوستایی که همیشه هواتو دارن و تا عیبتو رفع نکنی باهات آشتی نمی کنن ! ؛ حس خوب یعنی یه کار پول ساز و آبرومندانه که بتونی با پولش قدم خیر برداری ؛ حس خوب یعنی ، هوا یکی رو پشت سر داشتن، یعنی آرامش بعد نصیحت ، یعنی اصلاح زندگی کسایی که تا دیروز شوتی زندگی میکردن ؛ حس خوب یعنی ، یعنی قدم زدن و موزیک آروم گوش دادن تو شب های بهاری ؛ حس خوب یعنی ، لذت رسیدن به هدف با کلی سختی بی پارتی، حس خوب یعنی .....یعنی .... حس خوب یعنی انتخاب درست...

http://smbshemi.persiangig.com/1pics/hs.jpg

   
خُب.... برنامه هم تموم شد ، ایشالله عید فطر نسخه رایگانش پخش میشه ، اول از همه یه خسته نباشید به همه بچه های گروه بگم که کار رو مث برنامه زمانی که مشخص کرده بودیم پیش بردن حتی یه ثانیه هم دیرتر نشد ، زحمت میکس و مسترش رو هم دوست عزیزم سید مظاهر حسنی به دوش کشیده ، دمش گرم واقعا کارش عالی و راضی کنندست  ، دم همه کسایی که تو این کار پشت و پناهمون بودنم گرم ، ذبیح اله میقانی عزیزم ، عمو میرهادی حسنی ، آقا یاسر بادلی ، داشم محسن نورمحمدی  . تنها خواهشی که ازتون دارم اینه که بها بدین بهمون ، این اولین کارمون بود هنوز تو برنامه رادیویی تجربه آنچنانی نداریم ، هر چی بوده راهنمایی و مشورت خانم برزگر عزیز که یکی از تهیه کننده های زبردست رادیوی استانه بوده. شماره پیامک برنامه رو بارها تو برنامه گفتم ، خواهشا واسه اینکه برنامه پیشرفت کنه و بهتر بشه نظرات خودتونو به شماره 30008900000110 پیامک بزنید ، در ضمن خدمتتون عرض کنم که بابت هر شماره این برنامه هزینه سنگینی میشه و ما بدون هیچ منتی این برنامه رو رایگان در اختیارتون می دیم تا بتونیم یه کار فرهنگی خوب و مثبتی در کنار هم انجام داده باشیم . شاد باشید ♥

دانلود شماره اول برنامه رادیویی " اینجا صدای بالاجاده... "  :  دانلود کنید
رادیو رو بشنوید :

   
   
نسل ما دهه هفتادیا یعنی کز کردن بعد کتک ، یعنی ته کلاس و تقسیم لواشک ، کارت صد آفرین ، ادکلن ساویز ، تلویزیون سیاه و سفید ، آدامس خروس نشان ، یعنی علاالدین وسط خونه ، یعنی نوار کاست ، آلبالو خشکه رو پشت بوم ، پرش رو رختخواب و سقوط آزاد ، یعنی سوختگی نارنجی رنگ رو بلوز کاموایی ، یعنی خوردن ساندویچ کثافتی اونم با ولع ، آتاری و میکرو ، نیمکت سه نفره ، شیلنگ ، فلک بستن و چوب انار ، توپ پلاستیکی ، ویدئو قاچاقی ، جوجه رنگی ، کارت بازی با دمپایی ، فخر فروختن با کتونی میخی ، یعنی حمام عمومی ، یعنی اردو و رضایتنامه ولی و 300 تومن پول ، یعنی تلفن عمومی ، نسل ما توش عشق بود ....

[ادامه مطلب رو حتما بخونید شایدی خوشتون بیاد...]

http://smbshemi.persiangig.com/pt/bg.jpg

   
والیبال
ایتالیا 1 - ایران 3

تو را سپاس و دیگر هیچ ...

http://up.balajadeh.ir/images/fx2dz45o9ki8fdb8vrnv.jpg
   

امروز رو هم برداشت های خوبی از پلان های خونه باقری ها و امیرلطیفی داشتیم ، مسائلی که مطرح شد در مورد شیب و اصل تقارن بود ، تعریف نباشه اجرای امروز نسبت به اجرای قبلی بهتر بود ، راضی بودم ، با اون   که دو قسمت ضبط کردیم ولی واقعا امروز هممون خسته شدیم ، این گرما میزد تو فرق سرم، سوختم ...

http://up.balajadeh.ir/images/8zxcy526jtfj1w52kj0o.jpg

http://up.balajadeh.ir/images/lm3qhoub7mxu49l0mf8.jpg http://up.balajadeh.ir/images/a75fvgyev7vizs1evtdz.jpg http://up.balajadeh.ir/images/6h5iemkm3mtk24w848l.jpg

   

امروز مشغول ضبط برنامه بیستِ بیست از شبکه تلویزیونی گلستان بودیم،محل ضبط عمارت زیبا و قدیمی تقوی ها بود که به همراه دوستان پشت صحنه روز خوبی رو اونجا سپری کردیم ، تو این برنامه که محتواش بیشتر بدرد نوجوونا می خوره در مورد کاربرد مسائل ریاضی تو علم مهندسی معماری و عمران صحبت کردم ، 3 تا برنامه 5 دقیقه ای ضبط کردیم که سکانس های امروز در مورد گونیا کردن ، کاربرد دایره و تقارن بود. اولین اجرام بود ، سخت بود و اما خیلی جالب بود...فردا هم سه قسمت دیگه باید ضبط کنیم ، دعا کنید خوب در بیاد ، شاد باشید

http://up.balajadeh.ir/images/88ivow1qn3yt5wegfb0.jpg

http://up.balajadeh.ir/images/z8acx33xg6rqp0pbijpd.jpg http://up.balajadeh.ir/images/w8yqapqk8938r965rxep.jpg http://up.balajadeh.ir/images/0w8upjdzvtryksm38wwk.jpg http://up.balajadeh.ir/images/ovprfhgty2jlleswp3b.jpg